این زندگی من است
چند شب پیش خوابش را دیدم. توی یک اتاق بودیم شبیه سالن انتظار، من منتظر چیزی بودم که نمیدانم چه بود، نه که یادم نباشد، حتا نه که حالا ندانم یا توی خواب ندانم. آن جور که من توی اتاق روی نیمکتی نشسته بودم، منتظر، موضوع انتظار مهم نبود، وجود نداشت، خود نفس انتظار بود. آن نیمکت، دیوارهایی که رنگ روغنی خاکستری داشتند، اتاقی که شبیه راهرویی پهن و طولانی بود، پنجرهای که فضا را روشن میکرد و مردی که مقابلم نشسته بود، تصویر انتظار بودند. عکسی از انتظار. مرد میم بود. من را نگاه کرد، نگاهی خواننده، من حرف نگاهش را شنیدم و بلند شدم و رفتم سمتش و هر دو ایستاده طولانی و محکم همدیگر را در آغوش گرفتیم. من جوری فشارش میدادم تا مطمئن شوم خواب نمیبینم. هر بار خوابش را میبینم، مراقبم که مطمئن باشم خواب نیست و واقعیت است و هر بار گول میخورم و رویا را جای واقعه میگیرم. توی خوابی که دیدم دست میکشیدم روی شانههایش و پشت کتفش و خیال میکنم، حالا خیال میکنم (یا این که دوست دارم چنین باشد) که پیراهن چهارخانهی آبی را پوشیده بود. همانی را که شب تولدش پوشیده بود. توی عکس ثبت شده. همه هستیم. عدهای نشسته بر کاناپه و بقیه ایستادهایم. من و او هم منتها علیه سمت راست ایستادهایم. او نگاهش روشن است و خیره به دوربین، کمرنگ اما آرام لبخند میزند. همیشه این طور نیست. گاهی نگاهش حالت خاصی میگیرد، منقلب میشود و به نقطهای خیره میماند، انگار که توی سرش با کسی مشغول حرف زدن باشد یا به چیزی که خیلی نزدیک است، دارد فکر میکند. توی آن عکس از معدود لحظاتی بود که کامل پیش ما بود، کنار من ایستاده با پیراهن کرکی آبی چهارخانه، تنش بزرگ و فربه است و من کنارش کوچک، یک پیراهن جین بدون آستین پوشیدهام و بازوهایم کموبیش باریک و جوان است. عکس مال گذشته است. من جوانترم، انگار خیلی جوانم، موهایم برق میزند و میخندم و نگاهم به دوربین است اما حواسم به اوست، توی عکس هم این پیداست، شاید از تمایل تنم یا حالت قرار دادن دستهایم بر پشتی کاناپه، اینها پیداست. آن طور که دست من و او ضربدری در هم رفته. آن تصویر، تصویری از یگانگی است. خوشی که ثبت شده و مثل عهدنامهی ابدی دوستی مهر خورده. اما همه میدانیم که ابدیتی نیست. آن وقت هم میدانستیم. حالا کاناپهی صورتی زهوارش در رفته و ما پیر شدهایم و من و او هم خواستیم که دیگر کنار هم نباشیم. یعنی با برنامهریزی یا ارادهای دقیق و روشن نبود، حداقل از جانب من اینطور نبود. من نخواستم، خواستنم آگاهانه نبود، حالا هم نمیخواهم، برای همین خواب سالن انتظار میبینم و توی خواب در آغوشش میگیرم و توی خواب یک جور آگاهی دارم که در بیداری نداشتم، توی خواب میدانم که این آغوش همیشگی نیست، میدانم که قرار است حالا تنهامان از هم جدا شود و از اتاق خارج شویم و هر کدام برویم به سمتی. توی خواب این را با حالتی از افسوس و قدردانی میدانم. محکم همدیگر را بغل میکنیم چون خوب میدانیم لحظهی بعدی در کار نیست، چرا که در بیداری یک دور این تصویر را زندگی کردهایم، زندگی کردهایم بدون آگاهی. از این جهت خوابها شاید بخش آگاه ذهن ما باشند. بخش مرور و نتیجهگیری، بخش گفتوگو با خویشتن بعد از اتفاقی که افتاده. انتظار، وصل و جدایی. آن چه که در رابطهی ما مدام اتفاق افتاد، در هر آمدن و رفتن، اما من خیال میکردم قرار است این دوره مدام تکرار شود، بدون هیچ پایانی یا اگر به پایانش هم فکر کرده بودم، زود از خاطرم رفته بود، گویا ذهنم ناباور و لاغر بود. قدرت تمرکز نداشت، قدرت این که باور کند هر لحظه، فقط یک لحظه است و شبیه عطری فرار میجهد و از دست میرود، بدون این که تو بدانی لحظه کجا و کدام وری رفته تا بشود پیاش را بگیری. برای همین در بیداری هیچ وقت آن طور که توی خواب، در آغوشش نگرفتم. حالا هم همین است، یعنی حالا که دیگر نیستیم، نه که توی این دنیا نباشیم، حتا نه که توی دنیاهای هم نباشیم. شاید او هم خواب من را ببیند، شاید هنوز از من خشم داشته باشد، مهم نیست با چه کیفیتی اما در ذهن هم هستیم، حتا اگر فراموشم کرده باشد و مثل من خواب انتظار و آغوش نبیند، باز یعنی در خاطرش هستم. میخواهم بگویم فراموشی هم نتیجهی یک بودن است، ما چیزی را با اراده یا به سختی از خاطر میبریم که پیشتر در خاطرمان بوده، ما آن اثر را پاک میکنیم، اتاقی از ذهن را خالی میکنیم تا با کسی یا چیزی دیگر پرش کنیم. در واقع این نبودن، به یک بودنی در گذشته اشاره دارد. هر فضای خالی علامت یک حضور و انباشتگی در گذشته است، ما آدمها هیچ وقت از آن چیزی که بر ما گذشته خلاصی نداریم، همیشه در دنیاهای هم میمانیم حتا اگر در جهان عینی، دیگر حضور نداشته باشیم. حالا که نوع بودن و نبودنمان هم تغییر کرده، باز و به هر حال، کیفیت "لحظه" همان است که بود و ما همانطور ناآگاه و ناباور به این دمِ فرّار، میگذاریم زمان مثل دانههای شن از لای انگشتهای ما بسرد و ما در بهترین حالت ناتوان و مبهوت میتوانیم به این ریزش نگاه کنیم.
پسرم دوازده روز دیگر میرود. من تازه خودم را جمع و جور کرده بودم. تازه با دوری و دلتنگی و دلشکستگی ماجرای میم کنار آمده بودم. کنار آمدن یعنی آن اتفاق را از جلوی چشم برداشته بودم و برده بودم گذاشته بودم توی انباری، قاطی خنزرپنزرهای دیگر زندگیام. نه که انداخته باشمش یک گوشهای، خیلی با دقت در حالی که خوب بستهبندیاش کرده بودم و رویش هم با ماژیک بنفش نوشته بودم، با احتیاط حمل شود، گذاشته بودم توی یکی از قفسهها، جلوی دست، منتها چند تا چیز دیگر چیده بودم جلویش که مدام در هر رفت و آمدی به انبار ذهنم، نبینمش. دیگر عادت کرده بودم به آن حضور تاریک و آن حالت نیمه پنهانش. تا این که این ماجرای رفتن پسر پیش آمد، خب آدمی همیشه درد را جایی حس میکند که از آن ناحیه ضعف دارد. مثلاً من یک بار در نوجوانی توی برفها سر خوردم و افتادم توی جوب و زانویم ضربه دید و خیلی درد گرفت، تا برسم خانه درد ساکت شده بود اما لکهای بنفش از آن افتادن تا مدتی روی زانویم مانده بود. بعدتر دیگر لکه هم نبود اما هر بار که زیاد کار میکنم یا حرکتی ناگهانی و ناجور به مفصلم میدهم یا عصبی میشوم آن زانویم درد میگیرد و من همان نوجوان سریده در جوب میشوم. در مورد احساسات هم همین است. یعنی آن لحظاتی که گفتم فرار است و معلوم نیست کجا میروند، گویا زیاد هم جای دوری نمیروند و شبیه روحهای کوچک دور و برمان پرانند تا به موقع بیایند بنشینند روی شانهمان ما را بکشند و ببرند سمتی و بیندازند توی چاهی تا معلوم نیست چه مدتی دست و پا بزنیم و خودمان را بکشیم بیرون و دو قدم راه برویم تا چاه بعدی و تقلایی دیگر.
داشتم میگفتم، با دلتنگی نبودن میم کنار آمده بودم که روزگار برنامهی رفتن فرزندم را چید و گذاشت پیش چشمم و من شدم مصداق بارز و روشن آن که به چشم خویشتن میدید که جانش میرود. و باز بغض و چشمان سوزان و همان چیزها و حالاتی که مربوط است به دلگرفتگی و گره خوردن تودهی سنگینی در گلو و دور شدن و دور ماندن و این جور مخلفات زندگی. بعد نتیجهاش میشود این که دلتنگی برای یار سابق و دلتنگی برای جگر گوشه، دست به یکی میکنند تا پدر من را در بیاورند، تا دست من را مثل طفلی نو پا که میان دستهای والدینش تاب میخورد، بگیرند و تاب تاب بدهند و پرت کنند توی یک سیاهی عمیق. و من راستش هر دو اینها را، یعنی یار سابق و جگر گوشهام را آن قدر دوست دارم و برای اندوهشان هم احترام قائلم که دلم نمیآید با آن دستان اندوهناک تندی کنم و پسشان بزنم. میگذارم من را در بر بگیرند و چند قدم راه ببرند اما خب پیر و خردمندم، بعد از این که چند قدم با ایشان برداشتم و حوالی سیاهیها و تپه چالههای زندگیام گشتم، نمیگذارم زیاد پیش برویم و عمیق بشویم تا در انبوه تاریکی گم بشویم، گولشان میزنم، حواس هر دو دلتنگی را پرت میکنم، با کتاب خواندن، با نقاشی کشیدن، با مهمانی دادن، با معاشرت با آدمها، با سفر رفتن، با دویدن، با دولا و راست شدن و روزی بیست بار به خورشید سلام دادن، با هر کوفتی که به دستم برسد تا خودم را گم و گور نکنم و زیاد از این مقصد که به آن رسیدهام دور نشوم.