این زندگی من است
در تاریکی دراز کشیدهام. بدون این که چیزی در سرم باشد، بدون این که چیزی در سرم نباشد. امروز شد یک ماه که پسرم رفته، به کسی نگفتهام که مثل زندانیها روی دیوار ذهنم خط میکشم، یک ماه از شش سال گذشت. شش سال چند روز است؟ یک ماه چند روز؟ اعداد به قدر کلمات معنا دارند و زمان جملهای طولانی است بدون نقطه، بدون مکث پیش میرود و نقطهی پایانش را معلوم نیست چه کسی میگذارد، گذاشته میشود در حالی که دیگر خودمان نیستیم تا ببینیم معنای آن جملهی طولانی چه بوده، قصه کجا تمام شده و چه طور.
روی تخت در تاریکی دراز کشیدهام و به موضوعات متنوع دلتنگیام فکر میکنم. دیشب گفتمش که هنوز دلم برایت تنگ میشود.
شجریان خوانده بود و گفته بود نادیدن رویت میکشدم... و من یادم آمده بود که ما هر دو متن ترانه را یادمان رفته بود. پشت تلفن گفته بودمش چرا کنار هم دراز نمیکشیم و شجریان گوش نمیکنیم؟ و او گفته بود این بار.
این بار نیامد دیگر.
حالا گریهام نمیگیرد. دیشب برایش نوشتم هنوز دلم برایت تنگ میشود و گریهام میگیرد و گفته بودم این حرفها بیدلیل است.
دلیلی نداشتم، چیزی نمیخواستم. فکر کردم فقط باید چیزی را به او بگویم. به خودش نه، به «او»، به آن تصویر که در شب فریدونکنار بود، به گوجه سبزها و کته کباب و آن ویآیپی مضحک و بازار شهر و ساعتهای ارزان و دامنهای گلدار. باید حرفی را به تصویر آن دو میانسال گیج خوشحال میزدم. به آن تصویر که نمیدانم واقعی بود یا نه.
خاطرات به مرور زمان وزنشان تغییر میکند. شاید حالا من خوشبختتر از آن روز باشم. شاید حالا این لحظه که در تاریکی دراز کشیدهام و ذهنم توی جمجمهام مثل شبپره پرپر میزند، از آن صبح که توی تختی در هتلی در فریدونکنار چشم باز کردم و تن بزرگ او کنارم خوابیده بود، راضیتر و آرامتر باشم. اما چیزی در من حرکتی بر خلاف عقربههای ساعت دارد، خلاف جریان زمان پارو میزنم و این نیروی زیادی میخواهد.
برایش نوشتم هنوز هم به تو فکر میکنم و دلم برایت تنگ میشود و گریهام میگیرد.
بعد جواب داد که ما آدمهای بدی نبودیم، دوستان بدی نبودیم، بد تمامش کردیم.
جوابش را ندادم. چون دیدم این آدمی را که اینطور حرف میزند دوست ندارم. این آدمی که میخواهد مسلط باشد و آشفته نباشد و دستش نلرزد و میخواهد عاقل باشد و خوب حرف بزند، دوست ندارم. دیدم خودش نیست، گرچه همان سلیقهی بیخودی را داشت. دوتا ویدیو فرستاد که توی یکیش یک زنی خوشحال بود و ترکی میخواند و توی یکیش هم مردی شش دقیقه آوازی شاد میخواند. صداها و آوازها و رنگها و آدمها به من بیربط بودند. به من و دلتنگیام بیربط بودند. دیدم دوستش ندارم. اگر نه به او میگفتم ما دوستان بدی بودیم، دوستان خوب که از همدیگر جدا نمیشوند. ما بد بودیم و تو حتا گاهی بدتر از من بودی. اگر دوستش داشتم اینها را میگفتم. دیدم دیگر دوستش ندارم. آن وقت اینطور بودم.
حالا توی تاریکی دراز کشیدهام. دلم برای پسرم خیلی تنگ شده. دلم برای «او» هم تنگ شده. دلم برای نعمتی هم میسوزد وقتی میبینم میخواهد کاری برایم بکند، وقتی میبینم خلاف عادتش رفتار میکند، میخواهد مجله بخواند و حرفهای آرتیستیک بزند. و فکر میکنم باید کاری بکنم. باید یک جوری جمجمهام را بشکافم و شبپره را رها کنم.