اين زندگي من است

خانه‌ی جدیدم را دوست دارم. کوچه و خیابان مقابلش را که خلوت است و مغازه‌ی گل‌فروشی و میوه‌فروشی بزرگ و دو تا نانوایی دارد. تازگی‌ها یک بستنی فروشی هم حوالی خانه‌مان باز شده. از یک دیوار هم تا درخت روبهروش بند کشیده‌اند و روش اقاقیا روییده که البته هنوز گل نداده. یک دامپزشکی هم کنار نانوایی هست که امروز از توش یک توله سگ سیاه آمد بیرون. من به توله خندیدم و او پی‌ام راه افتاد، بغد صاحبش گفت نرو و خم شد و سگ کوچولو را گرقت. بعد رفتم میوه فروشی که صاحبش یک خانمی است که بهش می‌گویند خاله لیلا. خاله لیلا به من گفت عیبی نداره پونه جون صدات کنم؟ و من گفتم خیلی هم خوب است. وقتی برمی‌گشتم دیدم بستنی فروش محله‌مان بستنی با تکه‌های بیسکوییت ندارد و فکر کردم باید داشته باشد، هم این را و هم بستنی با دانه‌های اسمارتیز. نزدیک خانه دیدم کوچه از صدای قناری و بلبل دیوانه شده. درخت گردو را که دیدم گریه‌ام گرفت. فهمیدم حالم خوب شده، غروب هم توی خانه کارگاه داستان دارم.

برف نو

توي خيابان كه راه مي‌رفتم براي مرد نوشتم باد مي‌آيد و هوا در خودش بوي گياهان و صداي دريا را دارد.

برف نو

در من ارديبهشت است. كامل، به تمامي، شبيه قرص ماه.

اين زندگي من است

پنجره را باز گذاشته‌ام تا صداهاي جمعه بيايد داخل خانه و بنشيند روي تنم و من را به گريه بيندازد. بيرون ارديبهشت است. چراغ آشپزخانه را روشن مي‌كنم، آن دو تا لامپي كه توي حباب‌هاي عسلي رنگ هستند و انعكاس نورشان مهي زرد رنگ روي همه چيز مي‌پاشد. با اين نور خانه‌ام شبيه خانه‌ي سپينود شده، خانه‌ي سپينود توي خيابان دبستان، توي خيابان جلفا و توي استانبول در خياباني كه نديده‌ام، كه نمي‌شناسم. 

جستن ميان عشق

ته دلش شادي مثل چايي گرم بخار مي‌كرد و رطوبت معطرش چشمانش را تر مي‌كرد. حرف ديروزش خيلي به دل زن نشسته بود، آن طور كه گفت "دوست داري برويم استانبول از اين انگشترها برايت بخرم؟" و بعد تصوير كوچكي از انگشتري ظريف با سنگي آبي براي زن فرستاده بود.

زن با خودش فكر كرد، چه قدر اميد و آرزو و سبكبالي و اراده و دوست داشتن توي همين جمله‌ي كوتاه است.  بعد به خودش گفته بود كاش همه‌ي آدم‌ها بفهمند كه آن چيزي كه دل آدم را گرم مي‌كند رفتن به استانبول و انگشتر فيروزه نيست. اين هم خيلي خوب است. خيلي خوش مي‌گذرد. خيلي خيلي معركه است. اما آرزويش، حرفش و ايده‌اش وقتي هنوز اتفاق نيفتاده و وقتي وقوعش كمي بعيد است، آن خيال شبيه خيال داشتن كفش پاشنه بلند با بندهايي است كه دور مچ مي‌پيچند، وقتي كفش را بخري تنها آن كفش مال توست و همه‌ي كفش‌هاي رنگارنگ ديگر كه بند دارند يا ندارند، پاشنه بلند يا تخت، ورني يا جير، همه‌ي آن‌هاي ديگر مال صاحبين مغازه‌هاست، مال مردمي كه مي‌آيند و صاحب هر كدام از آن‌ها خواهند شد. اما وقتي هنوز خيال كفش بند دور مچي را داري، مي‌شود خيال همه‌ي آن‌هاي ديگر را هم داشته باشي. خيال سبك و شفاف و نوراني است. خيال يك كفش، شبيه واقعيت كفشي نو، پنجه‌ي آدم را نمي‌زند و پشت پا را زخم نمي‌كند و كهنه و كثيف نمي‌شود. شبيه خيال استانبول، كه مثل مهي همه چيز آدم را در بر مي‌گيرد، مثل خيال آغوش مرد.

 

پي‌نوشت: سيپ مي‌گفت مادرش هميشه مي‌گويد تا وقتي چيزي را نخريده‌اي، تمام چيزهاي خوب و قشنگ مغازه‌ها مال توست، اما وقتي آن چيز را خريدي، تو تنها صاحب همان يك چيز هستي كه بابتش پول داده‌اي. من و سيپ خوب مي‌دانستيم اين كلك شيريني است تا دلمان واقعيت دور از دسترس را نخواهد.

جستن ميان عشق

 زن آن قدر خوش اقبال است كه مردي از او مي‌پرسد كدام كنش (همين را مي‌گويد با آن زبان عجيب و غريبش كه تركيبي از كلمات انگليسي و افغاني و گيلكي و اصطلاحات اداري و كتابي و رسمي و كلمات مخصوص مجنونين و ديوانگان و مردهاي پنجاه ساله‌ي عاقل خوش لباس و آدم غمگين و آدم خوش‌بخت و آدم افسرده و آدم مسافر و آدم رفتني و آدم ماندني است) از زن مي‌پرسد كدام حركت به وقت تنانگي روحت را زنده مي‌كند؟

آيا پيش از اين هيچ مردي از هيچ زني چنين چيزي پرسيده؟ آيا ميان مردي و زني همين لحظه نمي‌تواند لحظه‌اي بزرگ و خوش‌بختي تمام باشد؟ آن هم وقتي مرد نه از روي زبان‌بازي و دل‌خوش كردن ديگري، كه طبيعي و غريزي و معمولي اين را مي‌پرسد و مي‌خواهد بداند.