اين زندگي من است
خانهی جدیدم را دوست دارم. کوچه و خیابان مقابلش را که خلوت است و مغازهی گلفروشی و میوهفروشی بزرگ و دو تا نانوایی دارد. تازگیها یک بستنی فروشی هم حوالی خانهمان باز شده. از یک دیوار هم تا درخت روبهروش بند کشیدهاند و روش اقاقیا روییده که البته هنوز گل نداده. یک دامپزشکی هم کنار نانوایی هست که امروز از توش یک توله سگ سیاه آمد بیرون. من به توله خندیدم و او پیام راه افتاد، بغد صاحبش گفت نرو و خم شد و سگ کوچولو را گرقت. بعد رفتم میوه فروشی که صاحبش یک خانمی است که بهش میگویند خاله لیلا. خاله لیلا به من گفت عیبی نداره پونه جون صدات کنم؟ و من گفتم خیلی هم خوب است. وقتی برمیگشتم دیدم بستنی فروش محلهمان بستنی با تکههای بیسکوییت ندارد و فکر کردم باید داشته باشد، هم این را و هم بستنی با دانههای اسمارتیز. نزدیک خانه دیدم کوچه از صدای قناری و بلبل دیوانه شده. درخت گردو را که دیدم گریهام گرفت. فهمیدم حالم خوب شده، غروب هم توی خانه کارگاه داستان دارم.