مكاتبات/ بيست و پنجمي

 

/**/

دلم براي‌ات خيلي تنگ شده. دوست دارم تصوير واقعي تو را ببينم. يك چيزهايي توي سرم هست كه نمي‌توانم بنويسم. نه اين كه نخواهم، نمي‌شود. بس كه مكرر است. بس كه واضح و مبرهن است. بس كه حالا سر و صداست توي خانه. بس كه تلويزيون روشن است و من حواسم به ساعت است كه پسر بايد برود كلاس و چي. دلم تو را مي‌خواهد. دلم خيلي خيلي تو را مي‌خواهد. خيال مي‌كنم همه چيز اين دنيا دروغ است. همه چيز اين دنيا مجازي است و تو تنها حقيقت زندگي من هستي. تنها حقيقت اين جهاني، تنها آرزوي مني كه احتمال دست يافتن داري. چيزي كه مي شود روي بودن و شدن و داشتنش حساب كرد. چيزي كه در دستم هست و نيست. چيزي كه مال من هست و نيست. چيزي كه هست و نيست. دور هست و نيست. نزديك هست و نيست. با اين همه، با اين كه مدام ميانه‌ي هستن و نيستني، با اين همه تنها واقعيت زندگي مني. تنها چيزي كه بر من واقع مي‌شوي. تنها اتفاقي براي وقوع، بودنت و نبودنت تنها اتفاق مهم زندگي من است. چيزي كه مي‌تواند حال‌ام را تغيير بدهد. خيال تو و حقيقت تو هر دو واقع مي‌شود بر من. واقعيت مني تو.

 

 

هو المحبوب

برای محبوبه:

بهش می گویم بیا با من برویم باشگاه! می گویم خیلی خوش می گذرد! می گویم باشگاه یک جور تخلیه است آدم مدت زمانی که آنجاست به هیچی فکر نمی کند. منظورم از هیچی دقیقن آن چیزهای بدیست که توی زندگی دوتایمان هست و تحملش مثل مرگ است! نه خیال نمی کنم تحمل مرگ هم آنقدر سخت باشد او هم خیال نمی کند. من لااقل از مرگ می ترسم او اما نمی ترسد.   نمی دانم او چقدر قوی و چقدر عجیب است که نمی ترسد از مرگ! قوت در افکار اوست. چه می دانم شاید اسم این را کسی قوت نگذارد بگذارد ضعف! آنهائی که ایمان دارند چه می دانم دین دارند، خدا دارند. آنهائی که می گویند ما خدا نداریم، بله آنها ممکن است اسم  تمایل به مرگ را بگذارند بی دینی بی خدائی بی ایمانی.... من اما می گذارم قوت، جسارت، بزرگی. چیزی که خودم فاقد آنم و اعتراف می کنم مثل یک موش که بترسد از چنگال گربه می ترسم ازش. مثل همان موشی که چندی پیش توی حیاط خانه مان بود و به دام گربه ی حیاط  افتاده بود. و مدام جیغ می زد و تقلا می کرد و دل آدم را به درد می آورد. می گوید من هیچوقت علاقه ای به آمدن به باشگاه نداشته ام! بعد غمگین می گوید: کاش داشتم. تا کمی از این فکرهای کُشنده خلاص می شدم! فکرهای کُشنده!! فکرهای کشنده چقدر دارند ما را می کِشند آنقدر کِشیده شده ایم که دراز و بی قواره شده روحمان.  و چقدر روح من و محبوبه شبیه است بهم!  راستی من دارم به او راستش را می گویم؟ واقعن توی باشگاه از فکرهای کشنده برای یکی دوساعت خلاصم؟ بعضی اوقات واقعن همین طور است از درِ باشگاه که بیرون می روم با خودم می گویم تمام شد دوباره برگشتم توی این دنیای کوفتی.

توی باشگاه بودم رسیده بودم به سخت ترین قسمت تمرین ها. تمرین های شکمی! دستگاه مرسوم به دی 5!  باید سوار یک نیم دایره شوی که روی یک غلطک سوار است و با رانَت بیائی طرف زیر شکمت و همانجا معلق باشی تا فشار بیاید به زیر شکمت. خدا می داند چقدر سخت است. بله سخت است و من نمی توانم بیش از ده تای این حرکت را متوالی انجام بدهم بین هر دهه از حرکت  یک مکث یک دقیقه ای خواهم داشت و بین این قسمت های خیلی سخت، در بازه ی این استراحت یک دقیقه ای وقتی دارم به دختر های زیبا با اندام های متعالی نگاه می کنم مدام به سخت های زندگی ام می اندیشم. به اینکه "او" نیست! جرا آنقدر بی معرفت است که حتا یک خبر کوچک از خودش نداده! اینکه... اینکه مثلن، آینده ام چه می شود؟ اینکه اگر کارم را از دست بدهم با چه بدبختی مواجه خواهم شد؟ چه جوری باید از عهده مخارج و اقساط کمر شکنم برآیم؟

_ کمرت رو نشکون!!

 _ الان تو استراحتم.

 _ نه موقع تمرینم دقت کردم کمرت و می شکونی نباید بشکونی گودی کمرت زیاد می شه! بعد می گین چرا کمر درد دارم؟ خب اگه تمریناتونو درست انجام بدین که کمردرد نمی گیرین!

 آزاده می گفت اگر انتخاب هایتان درست باشد این همه رنجهای حاصل از خیانت هم نخواهد بود! اگر متوجه اولین خیانت می شدید و تمامش می کردید دیگر رنج حاصل از خیانت های بعدی را نمی داشتید! آزاده می گفت: این انتخاب خودت بوده پس مقصری و حق نداری ناله کنی زندگی چرا با من سر لج است من که مقصر نبودم در کارهای او خیانت هایش. این یک جور انتخاب خیانت دیدن است انتخاب اینکه مدام آدم کمرش بشکند و..

_ درد نداری اینجوری می شکنی کمرتو؟

 _چرا! واسه همین اصلن ده تا بیشتر نمی تونم انجام بدم!

_ آره دیگه وسطشم کلی استراحت می کنی. بهتم دقت کردم چنان می ری تو فکر، فک کنم کل قصه زندگی تو اینجا مرور می کنی نه؟ بعدش میاین می گین دستگاه ها پره ما وقت نمی کنیم تمرینامونو تموم کنیم! خب اینقدر فکر نکنین!!!

بهش می گویم: اینقدر فکرشو نکن محبوبه! فکرتو به یه چیزای دیگه مشغول کن، مثلن معرق!!  و خوب می دانم دارم مزخرف می گویم. نمی شود لااقل من یکی که می دانم نمی شود. چطور می شود فاجعه اتفاق افتاده باشد بهش فکر نکنی؟ معرق هم اگر کار کند معرق می شود عرق فاجعه را چکاندن به چوب. عرق فاجعه را چکاندن به کل زندگی یک جور ریدمان عرق آلود! و بوی گند زندگی را در آوردن! هر قدر همه بگویند: وای ی ی عجب چیزی درست کردی چقدر قشنگ است!!! تو چه هنرمندی چقدر استعداد داری دختر!!!

خودت که می دانی می شناسی صدای اره بر چوب، صدای بریده شدن قلب تو هم بوده! آن ساعت های گُهی که برای تحملشان ناچار اَره را باغیض به تن معصوم چوب ها کشیده ای و شکل بی رحم زندگی را تصویر کرده ای بر بکارتشان. شکل قربانی کردن درخت زنده برای بدست آوردن چیزی قابل تحسین و تمجید اما مرده. برای اینکه انسان پخته و کامل شود چقدر باید با اَره بریدش؟ چقدر باید روحش را سوهان کشید، محبوبه؟!!!!؟؟؟ شکست های مکرر عشقی و غیر عشقی می شود دندانه های این اَره و سوهان.

گاه ساعت ها گذشته، گاه دوی صبح شروع کرده ای و آنقدر بریده ای، آنقدر بریده شده ای، آنقدر قصه ات (به معنی داستان)تحمل ناشدنی بود و پایان ناپذیر که به خودت که آمده ای؛ با صدای پدر شاید، دیده ای صبح است دیده ای سیاهی به روشنی انجامیده اما سیاهی حاکم بر تو، این تلخی مدام سر برنمی دارد. رفته ای چای دم کرده ای خندیده ای، به پدر صبح به خیر گفته ای! به من به راد نوش به پونه به سودابه به هلما لبخند زده ای و دنیا را خیلی شیک و امن و امان تصویر کرده ای تا آب از آب دل کسی بهم نخورد. درست مثل آنچه از اَره کردن چوب برجا مانده؛ همانقدر شیک و بی عیب! همانقدر پذیرفتی و معقول!  در تو طوفانیست که تنها من تخریبش را می بینم می فهمم. دیگران عمارت استوار خندانی می بینند بنای به ندرت اندوهگینی که توان ترک برداشتنش نیست! سلول به سلول این عمارت درد دارد من درک می کنم.  اولین تصویری که از تو در خاطر من است فراموش نشدنیست: دختری که چه دیوانه وار و بی درد می خندید. و این حس شیک را به آدم میداد که دنیا ارزش یک لحظه قصه خوردن را ندارد! آدم در انتهای فاجعه خنده اش می گیرد یا گریه؟ گفتی تا به حال خیلی به ندرت پیش کسی گریسته ای . تو آمدی تا مرهم من باشی تا در خلال خلاهای من نقشی داشته باشی بعد هر چه گذشت دیدیم انگار ما نسخه ای از همیم و جالبتر این بود که دست قضا هم قصه های مان را به طرز اعجاب آوری با هم قاطی کرد! حالا چیزهای مشترکی که می توانست ساعت ها به حرف وادارمان کند روز به روز بیشتر می شد. خیلی عجیب بود، عجیب است دنیای جای عجیبی است محبوبه!!! من و تو از چه رو به هم نزدیک شده ایم، گاه از خودم می پرسم. من به دنبال چی هستم وقتی بهت می گویم با من به باشگاه بیا آدم تخلیه می شود؟ آیا به دنبال لذت با تو بودنم؟ می خواهم باز گوشی داشته باشم تا صدای ترک برداشتن هایم را تا با خاک یکی شدن، بشنود؟ ما همیشه به کسی نیاز داریم تا صدای ترک برداشتنمان را بشنود.دلش برایمان بسوزد ودلداریمان بدهد. تو شبیه منی و من یک توجیه گر می خواهم؟ آزاده می گفت: باید بدانیم پیش چه کسی حرف بزنیم تا تخریبمان نکند، قضاوتمان نکند!  پرسیدم: اما این درست است دقیقن سراغ کسی برویم که می دانیم آنچه دوست داریم را از او خواهیم شنید؟  یعنی من دروغ می گویم من به تو که برایم عزیزی دروغ می گویم؟ نه اینطور نیست من تو را به این علت دوست دارم تو بی چشمداشت و مرز دوستم داشته ای. چون   نظر مخالفت را که از قضا همیشه درست بوده طوری گفته ای که که دلم نگرفته مثل آنروز توی کافه بغض نکرده ام. بارها از خودم می پرسیدم آن اوایل، چرا محبوبه اینهمه هوایم را دارد چرا اینهمه وقت صرفم می کند؟ همه ی اینها برای او چه نتیجه ای جز دردسر دارد؟ بعد دیدم تو یک سرچشمه محبتی که از ژپتوی نجار گرفته تا همسران برادرانت تا آن پیرمرد ژنده پوش توی خیابان تهران که خیال کنم گدائی می کند و نشانش کرده بودی تا روزی بروی حالش را بپرسی و باهاش درددل کنی، از گوارای بی چشمداشت محبتت بهره می برند. بیدریغ بودنت را دوست دارم . شیفته گی جنون آمیزت را به ادبیات وهنر سینما، تابلوهای چوبت را! خودم را از آئینه ی نگاه تو دوست دارم!!  و مهمترین خاصیتت را، اینکه هرگز قضاوتم نکرده ای، چه برسد به تخریب....

آزاده جواب داد: نه منظورم این نبود بروی سراغ کسی که تائیدت کند. منظورم این است آگاهانه کسی را انتخاب کنی که بدانی بی هیچ حب و بغض کمکت خواهد کرد و قصدش تخریب و قضاوتت نباشد.

هنوز چند ماه از نزدیک شدن ما بهم نمی گذرد احساس می کنم قوی ترم آن آتنای ضعیف گذشته نیستم!! من دارم تحمل می کنم دارم یاد می گیرم، دارم بریده می شوم تراش می خورم، دارم قشنگ می شوم ...

تو اما غمگینی، هوایت ابری و دلگیر است با تمام این احوال هوایم را داری. این انعطاف پذیری جدیدی را که از حال و هوای تازه ات پیدا کرده ای، آن حالی که باعث شده سیمین جدا شده از نادر را بفهمی و درک کنی، من هوای تازه ای را که در سر توست دوست دارم. حتا اگر گاه به گاه ابر آسمانش را بیاکند. یا باران ببارد و سیلاب بیافریندو خیلی چیزها را باخودش ببرد. می خواهم بگویم محبوبه برایت عشقی افزون تر آرزو می کنم  بی هراس و اگر واما.

بگذار همه چیز فرو بریزد

بگذار خراب شویم

ویرانه شویم

شاید

آباد گردیم!!!

نمی دانم این شعر که می دانم اشتباه هم نوشته ام از کیست و لی فکر کردم جایش اینجاست.

 

 

مكاتبات/ بيست و چهارمي

داشتم ظرف مي‌شستم، بكهو فهميدم گردن‌ام كج شده، يك جور نازي مثلاً. سرم آمده خم شده و گونه‌ام چسبيده به شانه‌ي چپ‌ام و لبخند مي‌زنم. بعد فهميدم دارم به تو فكر مي‌كنم.

اين زندگي من است/ چهارمي

 

 

گاهي به يك جايي از داستان مي‌رسم كه آن قدر نوشتن‌اش، خوب نوشتن‌اش براي‌ام آسان است و آن قدر تصوير توي سرم واضح و برجسته است، كه بي‌تاب مي‌شوم، نمي‌توانم روي صندلي بند شوم، بلند مي‌شوم و راه مي‌روم و با خودم حرف مي‌زنم. اين وقت‌ها هم به اندازه‌ي اوقاتي كه نمي‌دانم داستان را چه‌طور پيش ببرم، ناتوان مي‌شوم از نوشتن. اين وقت‌ها هم به همان اندازه، سيگار بر لب مي‌ايستم مقابل ايوان.

 

اين زندگي من است/ سومي

شنبه است و صبح است و همين حالا در خبرها خواندم ملاله چشم باز كرد. بعد با خودم فكر مي‌كنم من بايد حياط خانه‌ام را پر كنم از گلدان‌هاي شمعداني كه نارنجي باشند و يك جور، چند جور گلي كه معطر باشند و ياس سفيد و محبوبه‌ي شب حتماً ميان‌شان باشد و براي رنگ رنگ شدن در و ديوار، گل‌هاي كاغذي و يك جور گلي هست كه شبيه خوشه‌ي انگور است و من اسم‌اش را يادم نيست و بايد از الف بپرسم، از آن‌ها هم بايد توي حياط خانه‌ام باشد و مدت‌هاست دارم فكر مي‌كنم خيار و گوجه و فلفل و بادمجان بكارم توي باغچه. و اين صبح من است كه با درد تخمدان‌ها شروع شد و گل‌هاي قرمز تيره توي زمينه‌ي سفيد شكفته كه شدند، درد آرام گرفت و حالا صبح من است كه نشسته پشت ميز شير گرم مي‌نوشد.

میم...

این م اراتن(ماراتن) م تنی (متنی) برای سیم است:

 

من  " میم "  را دوست دارم  

وقتی

نشانه ی تملک باشد

و از دار دنیا

من را

مال تو کند!

من میم را دوست دارم

بگذار

 ابتدای نام او باشد

و او

 نباشد مدام

به م یل (میل) من نیاید

برود

بر نگردد

برگردد

دوباره برود

بگذار این رفت و آمد

رفت و نیامد

تکراری شود

دور باطل باشد

من میم را دوست دارم

 وقتی ابتدای م راجعه (مراجعه) بیاید

و  م تارکه  (متارکه) حتا

بگذار

دوستانم از ناله های من

در نبودن او

خسته شوند

و یکی در جمع بپرسد:

_  چی شد، بالاخره برگشت؟

و یکی بی ملاحظه برنگردد!

بگذار میم  م ن (من) باشم

منهای ما شوم

او بماند

تو بمانی

" عشق یعنی: تو باشی من نباشم! "

قبل ها چه جمله ی تکراری حال بهم زنی بود!

حالا نیست؟

آره

حالا هم او نیست!

همین را می خواستی بدانی؟

بگذار میم

اول نام مهسا باشد

رقیب عشقی من شود

جدایمان کند

بگذار اصلن این میم آخری

دنیا را کن فیکون کند

من میم را دوست دارم

بگذار من میم را دوست داشته باشم

وقتی

نام او با میم آغاز می شود

و از قضا در اسم تو هیچ میمی

نیست

و من هی میم میم کنم

و لجت که در آمد

 فوج فوج کیف کنم

بگذار میم

هر چقدر می تواند رمانتیک باشد

نشان مالکیت

نشان تحبیب باشد

واز دار دنیا و آخرت

 تو را

مال من کند

من میم را دوست دارم

و هر چقدر هم که تو از رماتنتیسم بیزار باشی

من باز میم را دوست بدارم

هرکجای دنیا هم که باشد

به تبریز رفته باشد یا اردبیل یا تهران

شاید هم تگزاس!

من میم را دوست دارم

وقتی هفت سال آزگار

توی سررسید های من

مثل خطی

گرد روزهائی خاص

مثل ماهیانه

مثل مویرگ های خون بر اعصاب

مراد(م راد) از او باشد

 

بگذار میم

منتها علیه عزیز بنشیند

و در زبان تو باشد

وقت خطاب من

تا دنیا

از دار خودش پائین بیاید و

مال من شود!

بگذار مراد از میم

او باشد

 

بگذار میم مادر(م ادر) باشد

مادرم باشد

بریند مدام به عصابم

 

بگذار میم مادر(م ادر) باشد

مادرش باشد

و با تمام قوا کمر بندد

به جدائی من از او

به متلاشی(م تلاشی) کردن

ما!

من میم را دوست دارم

وقتی ابتدای او باشد

و منتهایش (م نتهایش) برسد به من

من میم را دوست دارم

وقتی                                                                                                                                                                                                                                                                                                            

مرد (م رد) باشد

از عشق نترسد

و مبتلای (م بتلای) درد شود

بگذار میم مزخرف ترین(م زخرف ترین) مرد (م رد) دنیا باشد

میم معتاد  (م عتاد) باشد

معتادم کند

من میم را دوست دارم

بگذار میم تمام حرفهای نگفته من باشد

که رمز شده باشد

مُ هر (مهر)

م وم (موم)

و اینجا در ملاء مجازی عام

برملا شود

بگذار میم

نباشد

هی  "ما"  را  " من"  کند

به درد بنشاند

بگذار میم

مرا مرد کند

بگذار میم مرد باشد

زن نباشد

ضعیف نباشد

احساسات برش ندارد

بگذار میم عاشق نشود

به قول تو مسخره نباشد

بگذار میم مرگ (م رگ)باشد

و تنها

او از هم جدایمان کند

میم مال و منال دنیا باشد

مال من نباشد

مال او باشد

مال رقیب عشقی ام

م ماشین باشد

آخرین سیستمش

م منزل باشد

مجللترینش

 ومال او باشد

مانی باشد money

مال رقیبم

میم مهسا باشد

مرگ شود

و تنها او

ما را از هم جدا کند

بگذار مال دنیا

مال من نباشد

مال او باشد

مال من تنها تو باشی

بگذار میم ابتدای نام او باشد

و او حالا نباشد

رفته باشد

او در حال و آینده نباشد

 درماضی (م اضی) باشد تنها

و مترقی (م ترقی)بودن مرا به مخاطره اندازد

در جایم بمانم

مرداب (م رداب) شوم

معتاد شوم

خراب

بگذار میم "می" باشد

مست کند

بیاندازد از سرم

نسیان بیاورد

 

بگذار میم مهسا باشد

میان من و تو قرار بگیرد

موی دماغمان شود مدام

مرگمان کند دیدار را

مرگ باشد

مرگ موش باشد

مار باشد موذش

نیش بزند

مرگ بدمد!

بگذار اصلن دنیا نباشد

میم باشد

بگذار

بگذار ...

بی خیال!

 می دانم خسته کننده است

که این اصلن شعر نیست

متن است

بگذار میم

متن باشد شعر نباشد

چه اهمیت دارد

وقتی مراد از میم

 از متن

تنها او باشد!

راستی وقتی

من اینقدر میم را دوست دارم

بعید نیست

تو همان میم باشی

که لباس سین

پوشیده ای

انگشت هایت را نشانم بده،

هی، سیم!!

نه باور نمی کنم، اصلن نمی خوام باور کنم چیزی که دیدم و بهم گذشت یه کابوس بود! اصلا مگه چیزی هم توی این دنیای مسخره و پوچ و مضحک وجود داره که کابوس نباشه، که رویا نباشه، واقعی باشه! مزه ی تلخ این کابوس برام خیلی زهر دارو گزندست!

انگاری کسی باهات تا سرحد مرگ دشمنی داشته باشه و بخواد تا سرحد ممکن تا اونجا که نفس داری آتیشت بزنه! وای دارم می سوزم، سوختم وای! چه آتیشه پرگداز و ترسناکیه که افتاده به جونم! دلم می خواد با صدای بلند فریاد بزنم: نجاتم بده! فقط تو که ناجی منی، نجاتم بده!  صدای جِزجِز سوختن گوشت تنم و می شنوم! بوی سوختگی موهام مشامم و پر کرده. آتیش به چشام که می رسه صدای تق تق سوختنش و می شنوم! دستام داغه داغه شاید از گرمای دستاش که چند ساعت پیش دستام و فشرد. خیس ام!  دارم کم کم ذوب می شم. 

اصلا نمی دونم الان کی هستم و کجام. مرده ام یا زنده؟! چطور ممکنه دنیای یه آدم اینقدر محدود و احمقانه و ابلهانه باشه، اینقدر خالی! احساس حقارت می کنم، حماقت، فضاحت!

چطور در عرض چند ساعت همه چیز اینقدر تغییر کرد و شکل دیگه ای شد. می دونستم ماهیت زندگی تغییر و ناپایداری شرایط و موقعیته، ولی هیچوقت مرز شادی و غم، امید ، تلخی و شیرینی و...... به این شدت درک نکرده بودم. ساعتی پیش چنان سرخوش و مست از دیدنش بودم که کاملا فراموش کردم تو دل همین رویای حبابی و سیاه غول سیاه و بدترکیب کابوس خوابیده! همینطور هم شد غول سیاه به سرعت از خواب بیدار شدو طبق عادت همیشگی نتونست این حال خوش و ببینه. بلافاصله دست به کار شد. خیلی زود و تصادفی اتفاق افتاد. مواجه شدم با چیزی که نباید. یک برخورد کوتاه تو چند لحظه کافی بود برای غلبه کابوس به رویا! حتا جرئت نکردم به چشماش نگاه کنم، به چشمام نگاه نکرد. هراسان و سراسیمه خداحافظی کردیم. با چه حالی راه اومده رو برگشتم! حالی که فقط خودم می دونم و خودم و خودم.

نه باور نمی کنم، اصل نمی خوام باور کنم که چیزی به اسم عشق یکطرفه وجود داره. نه نیست این عشق نیست! یه احساسه که هرچی توش فرو میری و دست وپا می زنی بیشتر تحقیر می شی. بیشتر لجبازانه اصرار احمقانه داری که نه این عشقه خود عشق! عشق واقعی و سوزاننده، گرم و قرمز! بعد رنگ عشق یادت می ره که آبیه (آی عشق آی عشق چهره ی آبیت پیدا نیست! ) و چون تحقیر و پس زده می شی، چون داغون و پریشونی خودت و گول می زنی. چیزی هم دم دست تر از عشق نیست که گناه و به گردنش بندازی. احساس حقارت می کنی، حماقت! خلاصه هر چی احساس بدو خفقان آور هست میاد و یقه ات رو می چسبه و ول نمی کنه!

من عاشقم ولی جرئت نمی کنم از این عشق برای معشوقم حرفی بزنم. می ترسم از همه چیزو همه کس میترسم! بیشتر که فکر می کنم می بینم پیشتر ها این خود من بودم که در باب عشق سخنرانی ها خطابه ها و تفسیرهای بلند بالائی نقل می کردم برای دوستان که چنین است و چنان که اگر عاشق واقعی باشی باید ذره ذره برای معشوق بسوزی. که هر عشقی یک نیاز است. عشق در دوری و فراق و درد و رنج، می آفریند و در وصال خود را نابود می کند. عشق کمال نیست ناتمامی، عشق یکی شدن نیست جستجوست و ....

اگر عاشقی، عاشق واقعی باید از اصیلترین و مهمترین مقوله هایت بگذری. با صدای بلند و رسا با سر بلند و افراشته عشقت رو فریاد بزنی اونقدر بلند که هنجره ات به درد بیاد. و از دردش باز یادت بیاد که عاشقی.

اگر قبل از عاشق شدن غرور داشتی باید غرور و با احترام بذاری کنار و اعلام کنی که عاشقی! اگر ترسو بودی شجاع بشی، اگه محافظه کار بودی، جسور بشی و.......

پس من الان چه مرگمه؟! مگه ادعا نمی کنم که عاشقم؟ پس چرا نتونستم به غرورم به ترسم، به خجالتم و...... غلبه کنم؟!

چرا عاشق کسی شدم که نباید می شدم؟ دورترین و عجیب ترین گزینه برای عاشقی! چطور این همه فاصله هست و اینهمه یه طرفه بودن این عشق؟ ولی روز به روز بیشتر غرق این حس مسخره می شم!

از همه دردناکترو فجیع تر اینه که احساس می کنم اونم یه عاشقه ولی نه عاشق من! همیشه این حس و شواهد و قرائن برای صحت حرفام وجود داشت ولی به قدری درناک و کشنده بود که قبولش برام چیزی در حد غیر ممکن بود. ولی بهرحال غیرممکن ها هم یکروزی ممکن می شن!

امشب یکی از همون شب هاست که غیر ممکنی وحشتناک برای من ممکن شد. کاش به اندازه سنگینی این غم ودرد قدرت و توان برای تحملش داشته باشم. این شب سنگین و وهم آلود هم صبح می شد و فردا خواهد آمد فردائی بدتر و وحشتناک تر از امشب!

حباب

سهم من از این لحظه های حبابی

چیدن ستاره های حبابی بود!

غرق شادی و مست از عیش

گم شدن در دنیائی آبی بود

پریدن با بالهای حبابی

فرو افتادن از آسمان آبی بود

صدائی نشنید کسی از این شکستن

چون قلبم نیز

قلب حبابی بود!

تصویر من از همآغوشی تو با دیگری

حاصل این عشق حبابی بود!

لمس تک تک اعضای اندام یارت

بعد از این لمس دست حبابی بود!

کلاغ ها برای که می خوانند؟

مامان: راستشو بگین کدومتون خاستگار دارین؟

آرام: خاستگار؟

مامان:اآره یا تو یا عاصفه یا اون کمونیست. یه کدومتون حتمن خاستگار قراره بیاد براتون. راستشو بگو برا تو قراره بیان؟

آرام: نه!

مامان: عاصفه کجاست؟ پس حتمن واسه اون می خواد بیاد!

آرام: نه بابا! کی گفته حالا قراره خاستگار بیاد؟

مامان: خودم می دونم!

آرام: از کجا؟

مامان: مطمئنم!!!

آرام: خب از کجاااا؟؟؟ اینجا که خبری نیست خاستگاری هم در کار نیس! خواب دیدی دوباره؟

مامان: نه خیرم امروز کلاغ سفید خوش خبر اومده بود تو مدرسه یه سره داشت برا من می خوند!

آرام با خنده: چه ربطی داره شاید داشت برای یکی دیگه مثلن خانم گرگانی(خانم سرایدار)می خوند! مگه پسرش نمی خواد نامزد کنه؟ حتمن واسه اون بوده!

مامان: نه خیرم اگه واسه گرگانی بود پس چرا اومده بود رو پنجره کلاسی که من داشتم جارو می زدم دقیقن؟ یه ساعت تموم داشت برا من می خوند! امکان نداره تو نمی دونی خبر نداری، بهت نگفتن واسه یکی از اون دوتاس حتمن. اون کمونیست که اگه باشه ام انقد موذیه حرف نمی زنه.پاشم، پاشم برم خونه رو یه کم تر و تمیز کنم اگه یکی بیاد تو درمون آبرومون نره لااقل!!!


عنکبوت از پستان او بالا می رود....

نیم ساعت پیش:

من سرم سخت توی سیستم است و سپهر(خواهر زاده ام) گیر هزار توئی داده که: آتنا روز مادر کِیه؟

چند بار جوابش را نمی دهم بالاخره اعصابم از تکرارش بهم می ریزد و می گویم: نمی دونم!!! من چه می دونم!!!

مامان لابد دلش به حال سپهر سوخته که می گوید: احتمالن یه روزی  تو اردیبهشته!

سپهر باز می پرسد: خب چندم یعنی؟

مامان: اردیبهشت دیگه!

_ می دونم یعنی چندم؟

من: بسه دیگه ما چه می دونیم!!!

عاصفه: حالا چی شده این اینقدر دنبال تاریخ روز مادره؟؟


سه ساعت پیش:

عاصفه: امروز کلی خرید کردم! پنکیک چرب کاسه ای vov  شده هفده تومن؟ کل مدادای آرایشی که پونصد و هزار بود رفته بالا. دیگه کمتر از 2 سه تومنی وجود نداره!! لوازم آرایش که خریدم پولم تموم شد دیگه به لباس مباس نرسید! یه سو.تی. ن دیدم با طرح مرد عنکبوتی!!

من: چیششش... به چه درد می خوره!!

عاصفه: ولی قشنگ بود!!!

سپهر: کدوم مرد عنکبوتی، سیاه یا قرمز؟

عاصفه: قرمز خاله جون!!

به سپهر نگاه می کنم که توی فکر است!!

اسکناس پانصد تومانی را که امشب از پدر گرفته می برد بیاندازد توی قلکش!


آفرودیت: خدابانوی کیمیاگری

این فصل ترجمه فصل سیزدهم کتاب "نمادهای اسطوره‌ای و روانشناسی زنان" نوشته شینودا بولن است که خانم آذر یوسفی به فارسی ترجمه کرده اند.  این فصل و یک فصل دیگر از این کتاب، فصل دوازده و سیزده، هر دو درباره آفرودیت، سانسور شده‌اند.  می توانید فصل سیزدهم را از اینجا دانلود کنید.  سعی می‌کنم هر چه زودتر فصل دوازده را هم ترجمه کنم و بگذارم همین‌جاها.  این فصل را زودتر ترجمه کردم چون مفصل‌تر و پر و پیمان‌تر بود.  بولن اسم فصل دوازده را خدابانوی کیمیاگری گذاشته است و توضیح داده چرا این نام را به آفرودیت داده است. 


این ترجمه تقدیم به گرگ‌ها که خواندن اسطوره‌ها را با هم آغاز کردیم، که از آنها بسیار آموخته‌ام، که یار منند در نیمه های شب، روی تپه‌ای در میانه جنگل وقت زوزه کشیدن برای ماه، این ترجمه برای آنهاست به شکرانه تمام آنچه به من آموختند.


آزاده



فیلم امشب سینما سولی: پاریس، تکزاس

عکس فوری از بیننده(گان) احتمالی: این دخترها یک گروهند که جمع می‌شوند کنار هم فیلم می‌بینند.  صاحبخانه دارد برای بقیه چایی می‌ریزد.  آن طرف دخترها دارند با صدای بلند درباره مرز تعهد و خیانت در رابطه حرف می‌زنند.  صاحبخانه فکر می‌کند قطعیتی وجود ندارد.

 

پاریس، تکزاس- ویم وندرس (1984)

 

هنوز نمی‌دانم قرارم با خودم این است که داستان فیلم را لو بدهم یا نه.  مثلا حالا قصد دارم لو بدهم پس اگر می‌خواهی ندانی نخوان.


فیلم که شروع می‌شود تروایس را می‌بینیم سرگردان در یک بیابان وسترنی، که آخرین جرعه آب را می‌نوشد و بعد می‌رود سمت جایی که معلوم نیست کجاست.  بعد می‌فهمیم تراویس چهار سال است که نیست، چهار سال است که سرگردان این بیابان است و شاید اگر جایی در میانه این بیابان از پا نمی افتاد همچنان سرگردان بود.  اما خوشبختانه جهان حواسش به آدمها هست، گاهی که می‌بیند یکی بس که می رود ایستادن را فراموش می‌کند یک جور جبری نگهش می‌دارد.

تروایس از رفتن می‌ماند و برادرش والت بعد از چهار سال بی‌خبری، از او باخبر می‌شود.  ما هم باخبر می‌شویم که تروایس و همسرش جین چهار سال پیش به دلیلی که کسی نمی داند جدا می شوند از هم و پسرشان هانتر می‌ماند پیش عمو و زن عمویش که حالا به آنها مادر و پدر می‌گوید.

تراویس حرف نمی‌زند، تراویس ساکت است مثل مردی کم و بیش مرده.  بعد هم که بلاخره به حرف می‌آید می‌گوید "پاریس" می‌خواهد برود پاریس، اما نه پاریس فرانسه، پاریس در تکزاس، یک عکس هم از آن دارد، زمینی خالی وسط یه برهوت که انگار برای مرد حکم سرزمین موعود را دارد.

تراویس نزد والت می‌رود، و پدر و پسر دوباره با هم دیدار می‌کنند، انگار تراویس بزرگسال، کودک خود، کودک درونی‌اش را دیدار می‌کند، کودک زخم‌خورده‌اش که قهر است.

تراویس در خانه والت و ان، دو کار انجام می‌دهد ظرف‌ها را می‌شورد که ظاهرا کاری زنانه است و کفشها را تمیز می‌کند انگار همه اهل خانه را برای یک رفتن محتمل آماده می‌سازد.

والت به او یک فیلم هشت میلیمتری نشان می‌دهد از روزهایی که همه چیز عادی بود و آنها با هم کنار دریا رفته بودند: والت و آن، تروایس، جین، هانتر.

تماشای فیلم آیین به یاد آوردن است.  تراویس به یاد می‌آورد چرا رفته بود و هانتر به یاد می‌آورد که او پدرش است. و آن دو به یاد می‌آورند جین نیست.


آن، همسر والت، ردی از جین به او می‌دهد و تروایس و هانتر راه می‌افتند دنبال او.

سفر سرگردان و ظاهرا بی‌هدف تراویس در بیابان تبدیل می‌شود به سفر پدر و پسر برای یافتن جین، زن، معشوق، مادر.


آن دو، زن/جین را پیدا می‌کنند، یعنی اول کودک/هانتر او را می‌بیند وقتی مرد/تراویس خوابش برده است، این کودک است که زن را می‌بیند، این کودک است که مرد را بیدار می‌کند، این کودک است که زن را نشان می‌دهد.

آنها محل کار جین را پیدا می‌کنند، کلابی که زنها آنجا در باجه‌هایی می‌نشینند و اوامر مردان را که در آنطرف شیشه نشسته‌اند اجرا می‌کنند، مردان زنها را از پشت آن شیشه می‌بینند اما شیشه برای زنها آینه است، خودشان را می‌بینند فقط، و صدای مرد از طریق تلفنی به اتاقک زن می‌رسد.  زنها آنجا در آن اتاقک‌ها می‌نشینند و آنچه مردان می‌خواهند عرضه می‌کنند: یک تن برهنه.

جین به مرد پشت آینه، که نمی‌داند تراویس است، که برایش غریبه است، که سکوت کرده است می‌گوید با او حرف بزند، می‌‌گوید شنونده خوبی است.  انگار این کار همیشگی‌اش باشد.  چرا؟  مردها می‌روند آنجا تن تماشا، یا می‌روند که با زنی برهنه حرف بزنند؟  با زن پشت آینه، زنی که آنها را نمی‌بیند.

تراویس صندلی‌اش را برمی‌گرداند تا زن را نبیند و بتواند حرف بزند، از او می‌پرسد با مردها به هتل هم می‌رود.  نمی‌رود جین تن‌اش را نشان می‌دهد ولی تن نمی‌دهد.

تراویس پریشان بی آنکه خود را به جین بشناسد با کودک به باری می‌رود و مست  می‌کند، بعد در شب سیاه مستی برای هانتر تعریف می‌کند که مادرش (مادر خودش نه مادر هانتر) زن ساده‌ای بود اما پدرش می‌خواست او فتانه باشد،‌ برای همین اول به شوخی برای همه می‌گفت او اهل پاریس است اما بعد آهسته آهسته خودش هم این داستان را باور کرد.  و این مضحکه همیشه مادر خجالتی تراویس را رنجانده بود.

مرد/پدر که زن/مادر را نه آنچه هست که آنچه می‌خواهد می‌بیند.

ربطی هست بین این دیدن/ندیدن و آنچه مردها در اتاقک‌های آن کلاب تصمیم می‌گیرند ببینند؟

تراویس صدایش را روی یک نوار ضبط می‌کند و به هانتر می‌گوید او را به مادرش می‌رساند. بعد می‌رود سراغ جین، و ما می‌فهمیم بین آنها چه گذشته، ما همراه آنها تراژدی عاشقانه آنها را می‌شنویم.  عشقی که اسیر می‌کند که آزادی نمی‌دهد.

اول تراویس حرف می‌زند، جین جواب می‌دهد اما آنچه روبرویش هست تصویری از خودش در آینه است.  جین می‌خواهد تراویس را ببیند می‌خواهد با او حرف بزند پس چراغ اتاقک را خاموش می‌کند، کاری که می‌گوید تا حالا نکرده است.  هیچ مردی از او نخواسته بود چراغها را خاموش کند، مردها می‌رفتند آنجا که تن او را ببینند، مردها به نور نیاز داشتند برای تماشا. مردها تاریک نمی‌خواستند چون می‌دانستند زن آنها را نمی‌بیند، فقط می‌شنود، می‌دانستند آنها در تاریکی هستند.

تاریک که می‌شود جین تراویس را می‌بیند.  برای اینکه زن و مرد، آدمها اصلا بتوانند یکدیگر را ببیند باید تاریک باشد، تاریکی همه پیش‌فرض‌ها را خاموش می‌کند، هیچ چیز حواست را پرت نمی‌کند.  تاریکی مثل زهدان مادر تو را برمی‌گرداند به حقیقتی که فرق دارد با تجربیات حاصل از زخم‌ها و رنج‌های ما، با سازوکار دفاعی ما، با ترس‌های ما از ریسمان‌های سیاه و سفید.  تاریکی ابتدای نور است.

گفتگو که بین آن دو شروع می‌شود، تصویر صورت مرد می‌افتد روی صورت زن، انگار یکی شده باشند و یگانه، بعد جین پشت به مرد می‌نشیند و رازش را می‌گوید آنچه باعث شد کودکش را بردارد و خانه‌ای که تراویس در آن او را به اجاق گاز بسته بود تا نگریزد به آتش می‌کشد.  آن شب جین کابوسش را برای تراویس، برای عشقش تعریف کرده بود.  تروایس نفهمیده بود، ترسیده بود.  تراویس مثل پدرش، جین را ندیده بود آنچه می‌خواست می‌دید، در روشنایی می‌دید و باور می‌کرد.


تراویس آدرس اقامتگاه کودک را به مادر می‌دهد و می‌رود.  مادر و کودک را بهم می‌رساند. و می‌رود.

تروایس کجا می‌رود؟ برای پس دادن تاوان گناهش سالها خود را سرگردان کرده بود، جهان او را بازگرداند تا جبران کند.  حالا کجاست؟ شاید دنبال پاریس تکزاس.  پاریس فتانه عاشقانه خواستنی وسط تکزاس خشن و وسترنی. سرزمین موعود شاید جایی همین‌جاها باشد وسط همین معمولی‌های خشن روزمره.

 

SHUTTER ISLAND

SHUTTER ISLAND

دكتر سولاندو: اون‌ها تعدادي از عصب‌ها رو خارج مي‌كنن. اين طوري بيمارها رو مطيع خودشون مي‌كنن. سر به راهشون مي‌كنن. اين وحشيانه‌ است، بي وحدانيه. ميدوني درد چطوري وارد بدن مي شه مارشال؟ مي‌دوني؟

مارشال: بستگي به جايي كه درد مي‌كنه داره؟

دكتر سولاندو: نه هيچ ربطي به جسم نداره. اين مغزه كه درد رو كنترل مي‌كنه. مغزه كه ترس، دلسوزي، خواب، خشم و گرسنگي و همه چيز رو كنترل مي‌كنه. حالا اگه بتوني اونو كنترل كني چي مي‌شه؟

مارشال: مغز رو كنترل كني؟

دكتر سولاندو: ساختن انساني كه درد رو حس نمي‌كنه، يا عشق يا دلسوزي، مردي كه نمي‌شه ازش اعتراف گرفت چون حافظه‌اي نداره كه بخواد به چيزي اعتراف كنه.

Another years



Another years

جري: چه چيزي غير از خواب زندگي تو رو به‌تر مي‌كنه؟
بيمار: يه زندگي متفاوت

مادرانه‌ها/ پنجمي

 

 

پسرك درس مي‌خواند وغر مي‌زند. درس مي‌خواند و غر مي‌زند. سال ديگر اين وقت‌ها من و او تنها هستيم. سال بعد من موقعيت عجيبي خواهم داشت. خيال مي‌كنم تازه آن وقت مي‌فهمم اصلاً مادر بودن چي هست. تمام اين سال‌ها حس‌ام طوري است انگار هم‌خانه‌ي هم هستيم. آدم‌هاي هم سن و سالي كه توي سر و كله‌ي هم مي‌زنيم و بزرگ مي‌شويم. از سال بعد ناگهان من در موقعيتي قرار مي‌گيرم كه براي خودم خيلي تازه است. مادري كه پسرش در شهر ديگري است. بايد برود سركشي كند، غذاش را آماده كند، بسته بسته طبقات فريزر را پر كند. حواسش به رخت و لباس و سلامت و همه چيز پسر باشد. بعد، از آن جور نگراني‌هاي مدل مادرها خواهم داشت. واي مريض نشده باشد، حمام به موقع برود، پول داشته باشد، غذاش حاضر باشد. ابن چيزها وقتي كنار هم هستيم و مدام هم‌ديگر را مي‌بينيم، وقتي همه چيزمان جلوي چشم خودمان جريان دارد، وقتي از اين اتاق به آن اتاق هم‌ديگر را صدا مي‌كنيم، وقتي از پشت در داد مي‌زند: گشنمه

يا تن نيمه برهنه‌اش از ميان بخار حمام ظاهر مي‌شود كه حوله... معنا ندارد. اين‌طور كه به هم چسبيده‌ايم جايي براي نگراني نيست. از آن مادرها نيستم كه صرف مادر بودن هميشه ته دلشان مي‌لرزد و اين را به حساب حقي براي خودشان نگه داشته‌اند. حق نگران شدن. كنترل‌گر مدام نبودم، نيستم. چند ماه بعد اما پسر از پيش ما مي‌رود و آن رشته ناگهان پاره مي‌شود. و من مدت‌هاست فكر مي‌كنم، چه‌طور مي‌توانم با خيال راحت سرم را روي بالشت بگذارم وقتي پسر توي اتاق‌اش نيست. توي اين شهر نيست حتا.

 

نفرت

احساس بدبختی می کنم.

مادرم می گوید: از فلانی (خانم سرایدار مدرسه) بدم می آید! آرام می پرسد: چرا اون که آدم خوبیه!

مامان طاق باز خوابیده سرش رو به سقف به شیاری خیره است که شروعش معلوم است اما درست مشخص نیست کجا تمام می شود! یک جوری در مسیر محو می شود که نمی فهمی به کجا می انجامد. می گوید: جاروی من رو می دزده! بهش می گم جاروی مدرسه رو برندار! می گه خونه ی منم جزوه مدرسه به حساب میاد فرقی نداره. کلی وقتم می گذره جارو هنوز تو خونه خانومه. دیرتر می رسم خونه. تازه جارو کهنه بشه سخته جارو زدن باهاش.

می گویم: خب تو عقل نداری به جای اینهمه سختی کشیدن برو یه جاروی نو با پول خودت بخر، اصلن من پول میدم بخر که اون دیگه نتونه برداره!

می گوید: بله برا شما زندگی کردن خیلی ساده س! نمی دونین مادرتون چه جوری زندگی کرد یه پول دو پول کرد که شما اینقدی شدین.

بمیرم برای مادرم که دلتنگیش به دزدیده شدن جارویش خلاصه می شود!  احساس بدبختی می کنم. من چرا نمی توانم کاری کنم مادرم کار نکند. من از رئیس آموزش و پرورش بیزارم چرا مادرم را باز نشست نمی کند؟ من از مدیر مدرسه مادرم بیزارم. من می خواهم او بفهمد که چقدر ازش بدم می آید! او حاضر نیست در ظرف سبکتر غذا بخورد و مادرم مجبور است ظرف های سنگین چینی را بشوید. من از معلم بهداشت مدرسه بسیار بیزارم او وسواس مسخره ای دارد و مادرم را وادار می کند با این همه درد هفته ای سه بار اتاق بهداشت را گردگیری کند و طی بکشدو.... آنها یکسری جلاد بیرحمند. مادرم دارد ذره ذره آب، نه زهر، نه تیغ زهرآگین می شود و به شکل حرفهای نیش دار به تن من فرو می رود. 

مادرانه‌ها/ چهارمي

 

 

پسرك پانزده ساله است. صورت‌اش پر جوش است و زير چانه‌اش كرك درآمده. پيانو مي‌زند، درس مي‌خواند، حلزون‌هاي بو گندو را جمع مي‌كند توي بطري، مي‌گذارد لب پنجره‌ي اتاق‌اش. حالا نيست. دلم براش تنگ شده. بيايد غر مي‌زند. توي سرش آرزوهاي بزرگ دارد. بزرگ مي‌شود هي و مدام مي‌بيند كه آرزوهاش دارند ازش دور مي‌شوند. مي‌خواهد مدال طلاي المپياد شيمي را بياورد. تازگي به نقره هم راضي شده بود. امروز صبح كلاً از خيرش گذشت. ديشب مي‌گفت موسيقي موزارت را توي دنيا فقط من و چند نفر ديگر درك مي‌كنيم. خنديدم. خودش هم خنديد. اما خيال كنم باورش همين باشد. خنديد چون فكر مي‌كند گاهي بايد خودش به خودش بخندد، اگرنه حمل بر خودستايي مي‌شود. چند روز پيش به‌اش گفتم از شكمم بدم مي‌آيد. گاهي از اين حرف‌ها با هم مي‌زنيم. يعني من درد دل مي‌كنم با او. بيش‌تر از اين جهت است كه مي‌خواهم نگاه متفاوتي به زن‌ها پيدا كند. نخواهد يارش باربي باشد. گفت تو بايد خيلي هم خوش‌حال باشي كه شكمت اين جوري شده. گفتم چرا؟ گفت چون دو تا نابغه ازش بيرون آمده.
خودش و برادرش را نابغه مي‌داند. پرسيدم تو به عنوان يك مرد جوان مي‌تواني چنين زني را دوست داشته باشي؟ گفت من اگر كسي را دوست داشته باشم همه چيزش را دوست دارم. گفتم خيال كردي. همه اول از اين حرف‌ها مي‌زنند. گفت من، منم. كاري به بازار ندارم.
بعد حرف را كشيد به جامعه‌ي سرمايه‌داري. خودش را يك چپ واقعگرا مي‌داند. چپ واقعگرا به نظرش يعني كمونيستي كه حواسش به نيازهاي فردي آدم‌ها باشد. نمي‌دانم اين حرف‌ها را از كجا ياد گرفته. اهل كتاب نيست. مي‌گويم كتاب بخوان. مي‌گويد من عوضش فيلم مي‌بينم.
هنوز اعجاز كلمات را درك نكرده. بعد مي‌گويد والت ديزني را دوست ندارم. مي‌گويد مثل هاليوود است و دارد همان ارزش‌ها را به خورد بچه‌ها مي‌دهد. مي‌گويد سال‌هاست ماجراهايي را تعريف مي‌كند از مليت‌هاي مختلف، از اسكيموها، سرخ‌پوست‌ها، مو قرمزها، كك و مكي‌ها... مثلاً مي‌خواهد بگويد نژادپرست نيست. در حالي كه همه‌ي آن‌ها، همه آن پوكوهانتس‌ها و چه و چه‌ها، همه همان‌طور عشوه‌گر و خوش اندام هستند. رنگ پوست‌شان فقط فرق دارد. جهان بيني‌شان همان است
پانزده ساله است و يك انتقادهايي هم به نامجو دارد..

 

 

درباره‌ي ادبيات/ پنجمي

دارم كتاب نمادهاي اسطوره‌اي و روانشناسي زنان را مي‌خوانم. حالا اين سطرها را از سر هيجان و شوق مي‌نويسم. تمركزي روي نوشتنم ندارم، فقط مي‌نويسم تا ثبت شود. يا شايد يك جور فخر فروشي باشد، كه من چنين و چنانم. هر چه هست لازم‌اش دارم. لازم است گاهي جان زخمي‌ام را نوازش كنم. كتاب را مي‌خوانم، رسيده‌ام به فصل پرسفون و هي خودم را پيدا مي‌كنم. هي فرو مي‌روم در خودم و بعد مي‌بينم من چه‌طور در جايي از زندگي رفتم تا قعر بيمار رواني شدن. ميل مدام به خودكشي داشتن و چه‌طور خودم را كشيدم بيرون، چه طور خودم را نجات دادم و ناجي من نه قوطي‌هاي فنوباربيتال بود، نه نصيحت‌هاي مشفقانه، نه آن روان‌پزشك فلان فلان شده‌اي كه مي‌گفت علاج دردت صيغه‌ي مردي شدن است. من خودم را با نوشتن شفا دادم. با پيوسته از خودم نوشتن و پرده‌هاي وجودم را دريدن. با مداوم به خودم نگاه كردن و هي تصوير ساختن و شرح دادن خودم براي خودم و براي آدم‌ها. همان چيزي كه مدام به خاطرش متهم شدم به فاحشگي با كلمات، به نداشتن خلاقيّت و كم آوردن.
 
آدمي نيستم كه بگويم آن قدر قدرت دارم كه وقتي روي كاري تمركز مي‌كنم، ديگر هيچ كسي جلو دارم نيست. اما نوشتن، چنان قدرتي به من داد و آن‌طور من نشئه‌ي كلمات مي‌شدم كه هيچ چيزي جز نفس نوشتن براي‌ام اهميت نداشت- ندارد. ماجراي عاشقانه‌‌اي است بين من و كلمات.

...

به زن فروشنده گفتم رنگ می خواهم. سرش رابرد پایین که آلبوم رنگها را بیاورد و پرسید: چه رنگی؟ گفتم نمی دانم. جوری گفته بودم که فکر کرد مزاحم ام. گفتم: حالم خوب نیست خانوم. سرش را آورد بالا. حالش خوب نبود. راه راحتی است. موهایت را تغییر شکل بدهی، تغییر رنگ بدهی تا حالت بهتر شود. همان شب با رنگ توافق شده من و خانم فروشنده موهایم را قرمز کردم. قرمزی که مثالش را ندیده بودم. هر جا ممکن بود یکی بپرسد «خانوم شماره رنگت چیه؟» و من هم همیشه مات نگاهش می کردم. شماره و مارک رنگ را به یک دلیل ساده که رنگ تمام شده بود و پاکتش را دور ریخته بودم، نمی دانستم. چند هفته بعد یک آخر وقتی رفتم همان مغازه و موهایم را نشان زن دادم و گفتم« من همونم که نمی دونستم موهام رو چه رنگی کنم. شماره رنگ و مدل اینو بهم میگی» با زن همه مغازه را به هم ریختیم تا مدلش را پیدا کنیم. یک ماه بعد که دوباره رفته بودم همان مغازه و به زن گفته بودم «خانم من از این رنگ خسته شدم بهم یه رنگ مشکی بده»؛ با لبخند یک رنگ قهوه ای برایم بسته بندی کرد و همانجور که موهای قرمزش که همرنگ موهای من بودند را زیر روسری اش جا به جا می کرد می گفت چه خوب است که زنها موهایشان را رنگ می کنند و وقتی دل آدم می گیرد چه خوب است که با رنگ موهایت می توانی بهتر شوی و ...


سیزدهم. پرده خوانی در میدان بهارستان: شیخ فضل الله نوری

پیش‌پرده خوانی: تدوین و تصویب قانون اساسی در سال 1285 و متمم آن در 1285 اختیارات شاه را محدود کرد و اصل حاکمیت ملت را برقرار کرد اما مجلس نتوانست تفکیک دین و دولت را به کرسی بنشاند. 

متمم قانون اساسی مورد اعتراض جمعی از علما از جمله شیخ فضل الله نوری قرار گرفت. یکی از پسرانش که در نجف می‌ریست حامی پدر شد و در عتبات درصدد جلب حمایت از نظرات او برآمد و پسر دیگر که دیدگاهی لیبرال داشت به مشروطه‌خواهان پیوست.

نوری بسیاری از جنبه‌های انقلای مشروطه را محکوم می‌کرد از جمله تشکیل انجمن‌ها، و مدارس جدید زنان. 

پرده‌خوانی: نوری در باب مخالفت با متمم قانون اساسی به پسرش نوشت:

"یک کلمه در نظام‌نامه آزادی قلم ذکر شد، این همه مفاسد روزنامه‌ها.  وای اگر آزادی در عقاید بود چنان‌که اصرار دارند."


انقلاب مشروطه ایران: ژانت آفاری

دوازدهم. پرده خوانی در میدان بهارستان: مشروطه

پیش‌پرده‌خوانی: سال 1285 است.  مجلس اول و انجمن‌های ایالتی و ولایتی در حال شکل‌گیری هستند.

پرده‌خوانی: دموکراسی و مشروطه ورد زبان تهیدستان و اعضای طبقه پایین جامعه شد.  مشروطه مفهوم گنگ و ایده‌آلی داشت، از جمله: وفور و ارزانی نان و گوشت، خاتمه بیکاری، و تصویب قوانین جدیدی که زندگی دهقانان خرد شده در زیر بار مالیاتهای سنگین را بهتر کند.  مشروطه پاسخی به همه مصایب اجتماعی و سیاسی تلقی می‌شد و وعده زندگی بهتر به همه می‌داد.


انقلاب مشروطه ایران: ژانت آفاری

از ورق‌هاي كتاب‌ها دومي

براي آتنا:


"بگذار در برت بگیرند"


چه آرامش، چه شادی
بگذار در برت بگیرند
وقتی جوان بودم
این‌جور حرف‌ها به نظرم مبتذل و احمقانه می‌آمد
عاصی بودم و ذهنم درب و داغان
تربیتم هم که فاجعه
به سختی سنگ بودم
خورشید را هم چپ چپ نگاه می‌کردم
به هیچ کس اعتماد نداشتم
خصوصا به زن‌ها
توی اتاق‌های کوچک مزخرفی زندگی می‌کردم
همه چیز را می‌شکستم
لای خرده شیشه‌ها راه می‌رفتم و فحش میدادم
با هر چیزی دست و پنجه نرم کردم
صاحب‌خانه‌ها بارها جوابم کردند
زندانی شدم
گاهی دعوا می‌کردم و
گاهی پاک خل می‌شدم
دوست مردی نداشتم
و زن‌ها هم فقط چیزهایی بودند که از من فحش می‌خوردند

بارها شهر و شغل عوض کردم
از تعطیلات، بچه‌ها، تاریخ، روزنامه‌ها، موزه‌ها،
مادربزرگ‌ها، ازدواج، فیلم، عنکبوت، سپورها،
لهجه‌ی انگلیسی، اسپانیا، فرانسه، ایتالیا، گردو و رنگ نارنجی
متنفر بودم
جبر اعصابم را خرد می‌کرد
اپرا حالم را به هم می‌زد
چارلی چاپلین یک شیاد بود
و گل فقط به درد همجنس‌بازها می‌خورد
آرامش و شادی برایم نشانه‌ی پستی و تو سر خوردگی بودند
دو مستاجر دائمی مغزهای فاسد و بی‌خاصیت
ولی همان‌طور که زندگی‌ام را با
دعواهای خیابانی
فکر کردن به خودکشی و
عوض کردن زن‌های مختلف
ادامه دادم
کم کم برایم روشن شد که
هیچ فرقی با بقیه ندارم
دیگران من را مثل خودشان می‌دیدند
آن‌ها هم پر از نفرت بودند
از ظلم‌هایی که به چشم نمی‌آیند تحقیر می‌شدند
آدم‌هایی که در کوچه‌ها با ایشان دعوا می‌کردم هم
قلبی از سنگ داشتند
همه برای رسیدن به نفعی ناچیز
به‌هم تنه می‌زدند و سر هم کلاه می‌گذاشتند
دروغ سلاح همگانی بود
نمایش سر و تهی نداشت و
تاریکی فرمانروای مطلق بود

هشیارانه به خودم اجازه دادم
تا بعضی وقت‌ها حالم خوب باشد
مثلا در اتاق‌های فقیرانه‌ای که زندگی می‌کردم
با نگاه کردن به دستگیره‌های کمد احساس آرامش می‌کردم
یا با گوش کردن به صدای باران در تاریکی
هر چه‌قدر نیازهایم را کمتر می‌کردم
حالم بهتر می‌شد
شاید زندگی قبلی فرسوده‌ام کرده بود
دیگر از این که در گفت و گوها برتری‌ام را به طرفم ثابت کنم لذت نمی‌بردم
یا از رابطه با زن‌های الکلی که
زندگی‌شان چیز جز غمی سیال نبود
هیچ‌وقت زندگی را همان‌طور که بود نمی‌توانستم بپذیرم
هرگز تمام زهرش را یک‌جا نمی‌بلعیدم
ولی لحظه‌هایی بود
لحظه‌هایی جادویی
دست یافتنی و خواستنی
ماهیتم عوض شد
روز و ساعت و ثانیه‌اش خاطرم نیست
ولی تغییر اتفاق افتاد
چیزی درون‌ام آرام شد، نرم شد
دیگر مجبور نبودم مرد بودنم را ثابت کنم
هیچ‌چیز را مجبور نبودم ثابت کنم

شروع کردم به دیدن چیزها:
ردیف فنجان‌ها پشت پیش‌خوان کافه یا
سگی در حال راه رفتن در پیاده‌رو
یا موشی که یک‌بار روی کمدم ایستاد
با بدنش
با گوش‌هایش
با دماغش
ثابت بود
تکه‌ای از زندگی
که درون خویش گیر افتاده بود
چشمانش به من خیره شد
چه قدر زیبا بودند
و بعد رفت

شروع کردم به خوب بودن
شروع کردم به خوب بودن در بدترین شرایط
که کم هم نبودند

رئیس، پشت میزش، می‌خواهد اخراجم کند
غیبت زیاد داشته‌ام
او کت و شلوار پوشیده، کراواتی به گردن و عینکی به چشم دارد
می‌گویم: بسیار خب
او مجبور است کاری را که باید، انجام بدهد
او زن، خانه، بچه و احتمالا یک دوست دختر دارد
و تمام این‌ها خرج دارند
من برایش متاسفم
او گیر افتاده است
می‌روم بیرون توی آفتاب
تمام روز مال خودم است
هر چند موقتا

(همه دنیا به جان هم افتاده‌اند
همه خشمگین‌اند و محزون و فریب‌خورده
هر چه باورشان بود دروغ از آب درآمد)

من به جرعه‌های آرامش و
تکه‌پاره‌های شادی خوش‌آمد می‌گفتم
تمام این‌ها را مانند
زیباترین دختر، در بهترین لباس‌هایش
در بر می‌گرفتم

(اشتباه نگیرید، چیزی به اسم خوش‌بینی پوچ وجود دارد
که تمام مشکل‌های اساسی‌مان را قایم می‌کند
ولی هیچ چیز را حل نمی‌کند
هم سپر است و هم یک‌جور مرض)

چاقو باز نزدیک گلویم شد
نزدیک بود دوباره شیر گاز را باز کنم
ولی وقتی دوباره لحظه‌های خوش سر رسیدند
مثل یک دشمن خیابانی با آن‌ها نجنگیدم
گذاشتم تا مرا با خود ببرند
خود را با آن‌ها برکت دادم
به خانه خوش‌آمدشان گفتم
قبل‌ها، یک‌بار که به آینه نگاه می‌کردم
فکر کردم که چه‌قدر زشتم
ولی حالا آن‌چه که قبلا دیدم را دوست دارم
خوش‌قیافه‌ام
با وجود تمام جوش‌ها و زخم‌ها و آثار آبله
ولی روی هم‌رفته بد نیستم
تقریبا خوش‌قیافه‌ام
لااقل از بعضی هنرپیشه‌ها سینما
که صورت‌شان به ماتحت بچه می‌ماند بهترم

بالاخره احساسات واقعی دیگران را درک کردم
بدون هیچ پیش‌آگاهی
مثل امروز صبح که می‌خواستم به میدان اسب‌دوانی بروم
و همسرم را گرم خواب دیدم
و حالت سرش را روی بالش

(قرن‌های زندگان و مردگان و محتضران و اهرام را از یاد نبرده‌ام
موتسارت مرده ولی موسیقی‌اش هنوز آن‌جا در اتاق شنیده می‌شود
گیاهان می‌رویند، زمین می‌چرخد
تابلوی میدان منتظرم است)

حالت سر زنم را دیدم
و به او غبطه خوردم
که آن‌جا برای خودش زیر ملحفه‌ها خوابیده

پیشانی‌اش را بوسیدم
از پله‌ها پایین رفتم
به خیابان رسیدم
سوار ماشین فوق‌العاده‌ام شدم
کمربندم را بستم و از جای پارک بیرون آمدم
در تمام سرانگشتانم احساس گرما می‌کردم
از دست‌ها تا پاهایم که روی پدال گاز بود
یک‌بار دیگر وارد دنیا شدم
از تپه پایین رفتم
از کنار خانه‌های پر و خالی گذشتم
برای پستچی بوق زدم
و او برایم دست تکان داد



ـ بودا چیناسکی
(نام مستعار "بوکوفسکی" در شعرهایش)

پادینا اگر بداند!!!!!!

بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم....

مكاتبات/ بيست و سومي

راستي من يك لباس خواب كهنه‌ي كركي دارم كه يك جاييش عكس يك توله سگ تكه دوزي شده. لباس خواب زماني سفيد بود با راه‌هاي سبز روشن و نارنجي روشن. حالا كهنه شده، كرك‌ها از بس شسته شده در هم رفته‌اند و رنگ باخته و نمي‌‌شود گفت چه رنگي است. يك جور كرم چركي مثلا شايد باشد. اما من اين را دوست دارم. يقه‌ي باز و حلقه‌ي آستين چين چينش را دوست دارم و اين حال دخترانه‌اش را دوست دارم و مي‌خواهم تو كه آمدي و من پيش تو بودم همين را وقت خواب بپوشم. همين را و نه آن لباس خواب ساتن بندي را. اين را بپوشم مثل آدم‌هاي قديمي. شبيه آدم‌هاي قديمي يك رابطه‌ي كهنه شده. بعد صبح بيدار شوم قبل از تو و بروم كتري را آب كنم و بگذارم روي گاز و تو از صداي شرشر آب بيدار شوي و نيم خيز شوي توي رخت خواب، يا نه خيز برنداري، همين‌طور چشم باز كني و من را صدا كني و من بيايم بالاي سرت و تو دست من را بگيري، بكشي طرف خودت و من را باز كنار خودت بخواباني و من مجبور نباشم زود بروم و مثلا بشود يك روز ديگر هم با تو باشم تا شب بعدش و مثلا بشود من با تو دو شب، ممكن باشد دو شب كنار تو بخوابم. و شب دوم هي نخواهيم از سر و كول هم بالا برويم، شبيه آدم‌هاي مانده توي يك رابطه‌ي قديمي، رابطه‌ي كهنه كه آب انداخته و شيره‌اش درآمده باشيم و مثل تازه عروس‌ها نباشم و مثل دختري جوان باشم.. نه، زن چهل ساله‌ي جواني باشم. اين‌طور كه هستم. توي اين لباس هستم. موهام كوتاه باشد. بخندم و از نگاه تو توي چشم‌هاي خودم خجالت بكشم و دست بكشم به گردنم و سرم را كج كنم و جايي ديگر را نگاه كنم. دلم اين‌ها را مي‌خواهد. اين‌ها را به من بده. خوش‌بختي اين ساعت‌ها را به من بده.

اين زندگي من است/ دوّمي

 

جانم دندان دندان شده، شبيه دندانه‌هاي حرف سين. روي ديوار لكه ي نوري بود. خواستم بنويسم‌اش. دهان‌ام تلخي سيگار را خواست. رفتم پي فندك. ياد من باشد يك فندك نارنجي رنگ بگيرم، يا سبز باشد، باريك. سبز فسفري درخشان. شبيه آن جور سبزي كه هفت تيرهاي آب پاش قديمي بود. دو رنگ داشت. سبز و گاهي صورتي انگار. من سبزش را داشتم. سوار دوچرخه مي‌شدم و توي حياط مي‌چرخيدم و آب مي‌ريختم توي صورت مريم دختر آقاي اژدري. مريم حالا رفته كانادا توي فيس بوك ديدمش. عينك آفتابي سياه زده بود و پيراهن بي آستين با شلوار جين بوشيده بود. چشم‌هاش پيدا نبود اما دهان‌اش به خنده باز بود. آن‌جا توي عكس فيس‌بوك مريم هم آفتاب بود. باد هم بود. موهاش توي هوا مانده بود. اين‌جا روي ديوار حياط لكه‌ي نور بود، رفتم تا سيگاري بگيرم، لكه رفته بود. شاخه‌هاي درخت‌ها اما بودند و لانه‌ي گنجشك‌ها و پس مانده‌ي غذاي گربه‌ي حياط.

نمی دانم موچینم را

کجا جا گذاشته ام

باید ابرو وانم را بردارم

چون به مهمانیِ گلهایِ شمعدانی دعوت شده ام...

خشت و آينه


- بخواب
+ بخوابم كه چي؟
- بخوابي كه چي؟
+ بخوابم كه چي؟
- صُب مي‌شه‌ها
+ خب بشه
- صُب مي‌زنه
+ خب بزنه
- روشن مي‌شه
+ روشن بشه
- مي‌بيننت
+ كيا مي‌بيننم؟
- همسايه‌ها
+ خيلي بد مي‌شه؟
- خب... خوب نمي‌شه.
+ بگو خواهرمه
- غلط كردي
+ راستشو بگو، بهشون بگو كي‌ام، چي كاره‌ام.

 

 

خشت و آينه/ ابراهيم گلستان

 

 

چه آشناست

دل من

با چهره غم.....

زنيّت/ نوزدهم

 

 

 

براي اين روزها مردي بايد باشد، مردي كه پشت ميز كارش نشسته باشد و آفتاب پاييزي از پشت سر بتابد بر تن‌اش و لكه‌اي سفيد بر شانه و دست‌ها پيدا باشد. براي اين روزها مردي باشد سر و كارش با عدد باشد. فكرش را عدد گرفته باشد. شب خواب عدد ببيند. روز بيايد بنشيند پشت ميزش، بخندد، بگويد دوستت دارم. مردي باشد توي اين روزها كه عدد خيالمان را آشفته، دوست داشتن از سرش نرفته باشد.

 

درباره‌ي ادبيات/ چهارمي

سيگار دود مي‌كنم. پلكهام را جمع مي‌كنم و سيگار دود مي‌كنم و توي دلم به هرچه داستان و داستان‌نويس است فحش مي‌دهم. كلمات را نفرين مي‌كنم. چرا آخر كار اين‌طور همه چيز به هم گره خورده؟ درست وقتي خيال مي‌كني همه چيز رو به راست، خيال مي‌كني تمام شده و داري نقشه مي‌كشي به سلامتي نقطه پايان جشن بگيري. زمان‌ها به هم مي‌ريزند، آدم‌هاي داستان غريبه مي‌شوند. به معلم‌ام مي‌گويم دوست دارم همين‌طوري بنويسم‌اش و تمامش كنم و قال قضيه را بكنم. مي‌گويد تفاوت نويسنده‌ي خوب و نويسنده‌ي متوسط از همين جا شروع مي‌شود. خسته و ملولم. معلمم هم اين روزها كم مي‌خندد، انگار كسي نشسته توي حنجره‌اش و دارد خميازه مي‌كشد.