روزهایی که به جای دلم
سر زانوهایم زخمی بود.
حسین پناهی
سر زانوهایم زخمی بود.
حسین پناهی
از کتاب برای سنگها
سارا محمدی اردهالی
عباس معروفی
ديروز كه مامان اتاق عمل بود، نشسته بودم توي آفتاب روي نيمكت بتوني و چرت ميزدم. زني كنارم پيچيده در چادر سياه امن يجيب ميخواند و از گريه تناش به رعشه افتاده بود. مادر او هم اتاق عمل بود. از زير آفتاب بلند شدم و توي حياط زشت بيمارستان راه رفتم. توي سرم خالي از فكر بود، از اميد يا ترس يا دعا يا هر آرزويي. ديدم مثل وقتي هستم كه ميم مرده بود. ديدم من اينطوري هستم، وقتي اندوه بزرگ باشد، غش نميكنم يا گريهام نميگيرد. وقتي درد بزرگ باشد، بدنم خود به خود رفتار ميكند. صاف ميايستد و رفتار ميكند.
هیچکس دوست ندارد
پشت در اتاق عمل بایستد
انتظاری که نمی دانی
آخرش چه می شود
تکه تکه ات می کند
توی خودت بالا می آوری
به عقربه ها التماس میکنی
سقف را
دوخته ای به زمین
زمین را به ساعت روی دیوار
دیوار اما
سرد و سرد تر
برای شانه های نحیفت
کم می آید
آرام پخش می شوی
نقش می شوی
روی زمین...
ای کاش خبری می شد ؛
آنکه زیر تیغ و سوزن شماست
مادر تمام ِ من است...
27/1/92
پُر
از ميوه هايى كه در دهن آب می شود
آراسته
به هزار گُل ِ گوناگون
غَرّه
در آغوش آفتاب
خوشبخت
از پرنده اى خودى
شاد
از يكى قطره باران
بسى زيباتر
از آسمان صبحگاهى.
وفادار.
از باغى سخن می گويم
خواب می بينم
اما به حقيقت، دوست می دارم.
پل الوار ترجمه احمد شاملو
تو را به جاى همه زنانى كه نشناخته ام دوست می دارم
تو را به جاى همه روزگارانى كه نمی زيسته ام دوست می دارم
براى خاطر عطر ِ گستره اى بيكران و براى خاطر عطر ِ نان ِ گرم
براى خاطر ِ برفى كه آب می شود، براى خاطر نخستين گل
براى خاطر جانوران پاكى كه آدمى نمی رماندشان
تو را براى خاطر دوست داشتن دوست می دارم
تو را به جاى همه زنانى كه دوست نمی دارم دوست می دارم.
جز تو، كه مرا منعكس تواند كرد؟ من خود، خويشتن را بس اندك می بينم.
بی تو جز گستره اى بیكرانه نمی بينم
ميان گذشته و امروز.
از جدار ِ آينه خويش گذشتن نتوانستم
می بايست تا زندگى را لغت به لغت فراگيرم
راست از آن گونه كه لغت به لغت از يادش می برند.
تو را دوست می دارم براى خاطر فرزانگى ات كه از آن ِ من نيست
تو را براى خاطر سلامت
به رغم ِ همه آن چيزها كه به جز وهمى نيست دوست می دارم
براى خاطر اين قلب جاودانى كه بازش نمی دارم
تو می پندارى كه شَكّى، حال آن كه به جز دليلى نيستى
تو همان آفتاب بزرگى كه در سر من بالا می رود
بدان هنگام كه از خويشتن در اطمينانم.
ای زندگی که باید تو را زیست ، که تو را زیسته اند
زمانی که دوباره و دوباره چون دریا می شکنی
و به دوردست می افتی بی آنکه سر بگردانی
لحظه ای که گذشت هیچ لحظه ای نبود ،
اکنون آن لحظه فرا می رسد ، به آرامی می آماسد
به درون لحظه دیگر می ترکد و آن لحظه بی درنگ ناپدید می شود ،
در شامگاه شوره و سنگ
که با تیغه های نا پیدای چاقوها تاول می زند
با دست نبشته ای قرمز و مخدوش
بر پوست من می نویسی و این زخم ها
چون پیراهنی از شعله مرا در بر می گیرد ،
آتش می گیرم بی آنکه بسوزم ، آب می جویم
و در چشمان تو آبی نیست ، چشمان تو از سنگ اند ،
دهان تو بوی خاک دارد
دهان تو بویناک زهر زمان است ،
تنت بوی چاهی محصور را دارد
دالانی از آیینه ها که چشمان تشنه مرا مکرر می کند ،
دالانی که همیشه
به نقطه عزیمت باز می گردد ،
....
لبه تیز کلمات تو سینه مرا می شکافد
مرا از مردم خالی می کند و تهی رهایم می سازد
تو خاطرات مرا یکایک از من می گیری ،
من نام خویش را فراموش کرده ام ،
....
چیزی جز زخمی از من نمانده است ،
تنگه ای که کسی از آن نمی گذرد ،
حضوری بی روزن ، اندیشه ای که باز می گردد
و خویش را تکرار می کند ، آیینه می شود
......
بخش هایی از شعر سنگ آفتاب نوشته اوکتاویو پاز ترجمه احمد میر علایی
حالا كه ابن نامه را برايات مينويسم
ملالي نيست از دوري تو
خط آخر اين كه
از جانب من ببوس روياش
والسلام، نامه تمام
ساعت يازده و نيم شب بيمارستان است. من بالاخره توي راهرو يك پريز برق دار پيدا كردم. نگهبان بخش دارد چپونه كيجا(دختر چوپان) ميخواند. مردها هم باهاش همصدايي ميكنند. من برايشان، براي آنها كه توي كسالت و اندوه بيمارستان غرقند نقطهي دور روشني هستم. آنها از دور زني را ميبينند كه راه ميرود، مينشيند روي نيمكتهاي سرد فلزي و مينويسد. آنها تصوير نزديك من را نميبينند، من پرهيب سرخ متحركي هستم كه باعث ميشود بزنند زير آواز يا بلند بلند بخندند. يكي از مردها به مازندراني ميگويد دستش لپتاپ داره، لپتاپ داره، لپتاپ... و ميخندد و انتهاي خندهاش صداش شبيه جيغ ميپيچد توي گلوش. بعد مرد ديگر ميخواند نامه رسان نامهي من دير شد...
مردها ميدانند من بسيار نامه نويسندهام.
اينجا آدمها ميروند و ميآيند، پرستارها و همراهان مريضها. با آدم حرف ميزنند يا با تعجب نگاه ميكنند به من كه چهار زانو نشستهام روي تخت و مشغول نوشتن هستم. گاهي هم كسي ميآيد و ميايستد رو به روم و همينطور نگاهم ميكند. مثل آن خانم چادري كه چند دقيقهي پيش آمد. از ميان روشنايي راهرو گذشت و وارد تاريكي اتاق ما شد و ايستاد مقابل من، مثل يك لكهي تيرهي بيحركت به من نگاه كرد. مثل حيواني كه به حيواني نگاه ميكند. اصلاً آدمها توي تاريكي، توي شب يك چيز ديگري ميشوند. تيرهگي يك كيفيتي دارد كه روي روح آدميزادي تاثير ميگذارد و ما آدمها را شبيه حيوان ميكند. مثل حيوانات يا مثل اسلافمان كه غارنشين بودند و زير سايههاي لرزان مشعلها زندگي ميكردند، غرايزمان توي تاريكي شب پر رنگ ميشود. همين است كه زياد با هم حرف نميزنيم و بيشتر به هم نگاه ميكنيم. زن هم ايستاد و من را نگاه كرد. نور سفيد صفحهي لپتاپ ميخورد توي صورتام و شايد چهرهام ترسناك شده بود كه تا زن را نگاه كردم به حرف آمد و با سر اشاره كرد به مادرم كه خوابيده بود و دستاش از لب تخت آويزان بود. پرسيد مادرته؟
گفتم بله.
گفت خدا برات بذاره.
نپرسيدم خدا چي را براي من كجا بگذارد؟ فقط تشكر كردم و با نگاهام حاليش كردم از قلمرو تاريك من برود توي مرزهاي روشن خودش. زن چادرش را كشيد توي صورتاش و رفت.
ساعت هفت و چهل و هشت دقيقه شب است. من چهار زانو نشستهام روي تخت كنار مادرم. همهي مريضهاي اين اتاق رفتند و امشب فقط من و مادرم هستيم و اميدوارم ديگر كسي را نياورند و من همينطور امپراطور دردها بمانم و بشود روي اين تخت بنشينم، يا بخوابم. اما نميشود غلت زد. اينجا جايي براي غلتيدن ندارد. بس كه ملحفهها بوي آلودگي ميدهد، ملحفههاي كثيفِ چروكيده. فقط ميشود طاقباز خوابيد و به صداها گوش كرد و به سقف نگاه كرد و هي فكر كرد تا چشمها سياهي برود و همه صداها دور شوند و همه شكلها گنگ. توي بيمارستاني كه دو شبش را تا صبح روي صندلي جير جيري خوابيده باشي، اين خودش نعمتي است.
ساعت هفت و ربع پنجشنبه است. من دارم براي تو مينويسم و براي تو نمينويسم. براي تو مينويسم چون توي سرم تو هستي، با همان تصوير كه از تو دارم كه نميدانم چهقدر تصوير خودت هست. چهقدر تصويري است كه من ساختهام، از چيزي كه در سر دارم يا شكل مردهايي كه تا حالا توي زندگيام بودهاند. همهي آنها كه آْمدند و رفتند و روي زندگي من تاثير گذاشتند. براي تو نمينويسم چون وقت نوشتن اصلاً به كسي فكر نميكنم، نه به مخاطب، نه به خودم، نه به زمين و نه به زمان. من مينويسم كه بنويسم. براي همين هذيان ميبافم و لباس هذياني تنام ميكنم. اينها را ميگويم تا بداني توي نوشتههاي من بايد دنبال چيزي باشي و نباشي. دنبال چيزي باشي چون بيشك قسمتي از من و از تو ميان اين كلمات هست و پي چيزي نباشي چون تصويرها سيالند و مدام در حال تغيير. و اين كه من مينويسم اثري از من هست و نيست. اثري از من هست چون من هستم كه دارم مينويسم، من هستم كه اينجا روي صندلي نشستهام توي اورژانس بيمارستان بو گندوي غمانگيز و اين من هستم كه از ميان جيغها و نالهها و نجواها و صداي كفشها و لخلخ دمپاييها ذهنام را جمع ميكنم تا بشود به آن چيزي فكر كنم، كه دلام ميخواهد. آن چيزي كه بوي درد و الكل و خون و ادرار ندهد. و اين من نيستم كه مينويسم، چون من از چيزي مينويسم كه نيست. كه بوي درد نميدهد. از دنيايي كه توش آدم تنها نيست و زن غصه ندارد كه مردش نيست يا مثلاً دور است و زن ميشود مردي را از دور، حتا خيلي دور دوست داشته باشد و خياليش نباشد كه مرد چي ندارد و خودش چي ندارد.
ميان من و او خيال جريان داشت. ميان من و تو هم. اصلاً من به مرور تبديل شدهام به چنين زني. نميدانم هيچ وقت دوباره رابطهاي واقعي را شبيه خيلي از آدمهاي ديگر تجربه ميكنم يا نه. نميدانم اصلاً ميتوانم آدمي واقعي و عيني را كنار خودم داشته باشم يا نه. خيال من بيرون از من، خارج از تنام و خارج از اراده و اختيارم رفتار ميكند و زندگي ميكند و بزرگ ميشود و من راضيام. ميدانم اين سرنوشت من است، من وقتي دارم مينويسم زندهام و وقتي دارم مينويسم مدام دارم خيال ميبافم و روزگارم غير اين نخواهد بود. من پاهام روي هواست. روي آبها و ابرها. به زمين برنميگردم، ميدانم. هر وقت آمدم روي زمين آن قدر غم و غصه داشتم كه خواستم بميرم و يا مثلا يك جور بخار شوم و ابر شوم و باز بروم آسمان. من نميتوانم روي زمين باشم.
دو سه روزی میشه که فقط نشستم تو خونه هی چای و شیرینی می خورم و ولو شدم پای تلویزیون.حالم از هر چی کانال به هم می خوره.
الان هم دیگه کلافه شدم.قراره بریم مهمونی.مهمونی که چه عرض کنم،شام.خیلی احساس سیری میکنم و می دونم که یه چند کیلویی اضافه وزن دارم و یاد سفره ی شام . غذا های مختلف واقعن...
می دونی فقط می خواستم یکی این ها رو بدونه .مهم نیست چی فکر می کنه.خیلی وقته دارم یاد می گیرم،اول به خودم فکر کنم...
بسته دیگه خسته ام خیلی.................................................................................
آن کلمات
که در ذهنم لول می خوردند
شعر
فواره می شدند
روی کاغذهایم
همه را
از یاد برده ام...

وقتي خودم را از بيرون نگاه ميكنم، ميبينم چه زلالم. يعني اين تصوير كه خودم از خودم دارم، از اين زاويه، از اين قاب خيلي انساني است. براي همين است كه دكتر ميگفت دوستت دارم. ميگفت دوست داشتني هستي چون نگاهي انساني داري به هستي. اين را آن وقت حاليم نبود. نميدانستم و از خودم ميپرسيدم مگر آدمهاي ديگر نگاهشان چهطوري است؟ آدمها منظورم غير از جنايتكارهاي جنگي بود. باقي به نظر من همه خوبند. خوب كه هستند اما اين نگاه را هر كسي ندارد. اين را ميدانم. نگاهم تازه و جوان مانده. نگاهم چيزي بيرون از جسمم رفتار ميكند. مدام خودم را ميبينم و هر وقت طوري بشود كه تصويرم را مه بگيرد، يعني آن زاويه را كه ميتوانم مربع بنشينم و به خودم نگاه كنم از دست بدهم، احساس گم شدگي ميكنم، آن وقت است كه دست به هر كاري ميزنم تا بشود باز بروم بنشينم همان جايي كه بودم، بشود به تصوير واضح خودم برسم. من به خودم نياز دارم، شايد عاشق خودم هستم. خودم بايد مدام جلوي چشم خودم باشم. اگر نه زندگي خيلي سخت ميگذرد.
حالم خوب است. از آتش افسردگي عبور كردم، حالا باز ته دلم همان اندوه هميشه را دارم، همان حال ته نشين شدن غم كه منقلبم نميكند، طوفانيم نميكند. يكهو نميزند بالا تا تهوع بگيرم و بغض خفهام كند و به هقهق بيندازدم. آن غمي كه من را مينشاند پشت ميز گرد چوبي تا بنويسم. از چه كسي بايد تشكر كنم؟ فرزانگي زنانه باز به دادم رسيد. يك طنابي دارم توي خودم، يك قلابي كه به موقع پرتش ميكنم بيرون، گير ميدهمش به هستي، خودم را ميكشم بالا، لب درهها تاب ميخورم، تاب ميخورم.
وقتی از دووور
بینَ د
اَن
دااام روسپی
بیچاره دام
دانه بیچاره تر!!
بیچاره شیشه ایش
چشم
وقتی
اَن
دامِ سیمی اش
سنگ می زند!!
بیچاره دام
دانه بیچاره تر!!!!
بیچاره
م َن
دام روسپی
چشم های
تو را
وقتی
بگی رَ دم
دام
بیچاره
تر
دانه!!
آدم دل باشم
بخدا مرد درون!!!
سخت شکنجه ست
که عاقل باشم!
احساس مردی را دارم عینکی! با عینکش می تواند بدن عریان زنان را حتا پوشیده در ضخیم ترین لباس ها ببیند. خاصیت این عینک فقط در دفعات اول دیدنِ هر زنی برایم جذابیت دارد. بعد برایم تکراری و حتا زننده می شود. اینروزهایم به سختی می گذرد. خسته ام! زود از رابطه ها خسته می شوم. آدم ها زود جلوی چشمم عریان می شوند و خیلی زود چربی های اضافه ی روحشان را می بینم. شکم های بر آمده و سینه های آویزانشان را. بارها آرزو می کنم کاش همه چیز مثل قبل بود کاش همان آتنای ساده لوح بودم حداقل زندگی اینقدر زشت و کریه نبود. من دیگر به سختی می توانم آدم های اطرافم، دوستانم را حتا تحمل کنم. به یک جر عه از هیچ چیز، از چیزی که نمی دانم چیست نیاز دارم. هیچ چیز خوشحالم نمی کند. ولی باز احمقانه به انتظار نمی دانم چه چیزی زنده و امیدوارم. پیشتر خیال می کردم همه ی آدم ها خوب و مهربانند و اگر بدی هم باشد از جانب خود من است. پیشتر ادم ها را خیلی دوست تر می داشتم. حالا خیلی زود آن نقاب مهربان نخستین رنگ می بازد و چهره ی کریه و کج و کوله ی وحشتناکی بشدت می ترساندم. ترسیده ام، آدم ها دیگر مرا می ترسانند. دست خودم نیست عینک به چشم هایم مثل لنزی دائم کوب شده. دچار یک جور روشن بینی تلخ سیاهم. من دیگر عاشق هیچ کس نیستم و بدتر اینکه می ترسم دیگر هرگز عاشق کسی نشوم. کاش می شد این عینک لعنتی را شکست یا این لنز لندهور عوضی را ......
خب که چه بشود؟ خودم را گول بزنم و باز مثل احمق ها خیال کنم دنیا جای قشنگی ست و همه ی آدم ها مهربانند؟!!!؟؟؟ هه!!! خیال باطل!!!