کودکی ام را دوست داشتم.
روزهایی که به جای دلم

سر زانوهایم زخمی بود.



حسین پناهی


شعری از مجموعه کبریت خیس
---------------------------------
در ایستگاه مترو
=========

لازم نیست دنیا دیده باشد
همین که تو را خوب ببیند
دنیایی را دیده است.

از میلیون ها سنگ همرنگ
که در بستر رودخانه بر هم می غلتند
فقط سنگی که نگاه ما بر آن می افتد
زیبا می شود.
تلفن را بردار
شماره اش را بگیر
و ماموریت کشف خود را
در شلوغ ترین ایستگاه شهر
به او واگذار کن.

از هزاران زنی که فردا
پیاده می شوند از قطار
یکی زیبا
و مابقی مسافرند

عباس صفاری

چه می گذرد در دلم
که عطر آهن تفته از کلماتم ریخته است
چه می گذرد در خیالم
که قل قل نور از رگ هایم به گوش می رسد
چه می گذرد در سرم
که جر جر توفان بند شده در گلویم می لرزد

سراسر نام ها را گشته ام
و نام تو را پنهان کرده ام
می دانم شبی تاریک در پی است
و من به چراغ نامت محتاجم
توفان هایی سر چهار راه ها ایستاده اند و
انتظار مرا می کشند
و من به زورق نامت محتاجم
آفتاب را به سمت خانه ی تو گیج کرده ام
گل آفتابگردان وان گوگ
حضور تو چون شمعی ته دره کافی است
که مثل پلنگی به دامن زندگی درافتم
قرص ماه حل شده در آسمان

چه می گذرد در کتابم
که درختان بریده بر می خیزند
کاغذ می شوند
تا از تو سخن بگویم

چه می گذرد در سرم
که بر نک پا قدم بر می دارند ببر و خدا
در خیالم


شمس لنگرودی
پنجاه وسه ترانه عاشقانه

شنا می‌کنم
از این سو به آن سو
زیرآبی می‌روم
تا آن‌جا که نفس دارم
انگشتانم را به کف استخر می‌کشم
ناگهان
یادت
چون کوسه‌ای به سمتم بازمی‌گردد.

از کتاب برای سنگ‌ها

سارا محمدی اردهالی

گاهی در مشتم چیزی پیدا می‌کنم که یادم نمی‌آید کی و کجا محکم گرفتمش و ترسیده‌ام مشتم باز شود.


سارا محمدی اردهالی

لازم نیست
مرا دوست داشته باشی
من تو را
به اندازه ی هر دویمان
دوست دارم ...



عباس معروفی

اين زندگي من است/ چهل و سومي

ديروز كه مامان اتاق عمل بود، نشسته بودم توي آفتاب روي نيمكت بتوني و چرت مي‌زدم. زني كنارم پيچيده در چادر سياه امن يجيب مي‌خواند و از گريه تن‌اش به رعشه افتاده بود. مادر او هم اتاق عمل بود. از زير آفتاب بلند شدم و توي حياط زشت بيمارستان راه رفتم. توي سرم خالي از فكر بود، از اميد يا ترس يا دعا يا هر آرزويي. ديدم مثل وقتي هستم كه ميم مرده بود. ديدم من اين‌طوري هستم، وقتي اندوه بزرگ باشد، غش نمي‌كنم يا گريه‌ام نمي‌گيرد. وقتي درد بزرگ باشد، بدنم خود به خود رفتار مي‌كند. صاف مي‌ايستد و رفتار مي‌كند.

 

اين زندگي من است/ چهل و دومي

 خوبم. مثل يك زن كامل حالم خوب است. خيلي وقت است آرايشگاه نرفته‌ام، ابروهام شبيه ابروهاي آقاي خيابان آرام چارلي چاپلين شده. يك روپوش نخي سياه مي‌پوشم با ژاكت خاكستري كه مال برادرزاده‌ام بود و هيچ‌وقت تن‌اش نكرد. شلوار جين نمي‌پوشم. شلوار كشي خانگي پا مي‌كنم. مناسب براي خوابيدن در ماشين يا صندلي‌هاي پلاستيكي كنار تخت بيمار. بابا امروز مي‌گفت يك چيزي توي بيمارستان بپوش كه مناسب باشد. منظورش لباس شيك بود. گفت مامان هم خوش‌حال مي‌شود. من اما خوشم. حالم به شكل عجيبي خوب است. زيبا شده‌ام. خيلي زياد. مردي نگاهم نمي‌كند، كسي به من نمي‌خندد يا تيكه‌اي بارم نمي‌كند كه يعني مي‌خواهيم بيش‌تر نگاهت كنيم يا بيش‌تر حرف بزنيم. اما مي‌دانم زيبا هستم. كسي را دوست دارم. كسي من را دوست دارد. خسته‌ام. سبكم.  شبيه زني كه چهل سال زندگي كرده باشد آرام و عاقلم.

اين زندگي من است/ چهل و يكمي

 چهل سالگي فصل آخر كتابم بود، هست، من نمي‌دانستم. امروز كه با پدرم جاده‌ي رفته را بر مي‌گشتيم و بابا داشت عدد مي‌خواند و مي‌گفت اجاره‌ خانه‌ي تهران چه‌قدر شده و چه‌قدرش را به من داده و باقيش چي شده و هي مي‌گفت و همان وقت نامجو توي سرم داشت مي‌خواند زلف بر باد مده... دانستم كه چهل سالگي فصل آخر رمانم خواهد بود. آن‌جا كه راوي با جهان به آشتي مي‌رسد.

درباره موسیقی متن فیلم زندگی پی life of pi

آنگ لی برای آهنگ سازی فیلمهای خود با هنرمندان مختلفی همکاری داشته است اما مایکل دانا هنرمندیست که در اکثر مواقع جزء انتخابهای اول او بشمار می رود. البته با فیلم " هالک " که دنی الفمن جایگزین دانا شده بود، به نظر می رسید این همکاری به پایان رسیده باشد اما این زوج موفق در فیلم " زندگی پی " دوباره همکاری خود را از سر گرفته اند. مایکل دانا انتخاب فوق العاده ای برای این فیلم بود چرا که با توانایی خود در ترکیب عناصر غربی و شرقی همیشه آثار ارزشمندی را خلق کرده و این برگ برنده او به عنوان یک آهنگ ساز می‌باشد. در این آلبوم نیز از این مهارت به خوبی استفاده شده است.


پرده اول فیلم در پاندیچری هند اتفاق می افتد – مستعمره سابق فرانسه – و طوری به تصویر کشیده شده که گویی این مکان سرشار از جادو و عجایب است؛ " دانا " در این قسمت عناصری از موسیقی فرانسوی و هندی را برای ایجاد فضایی تاثیر گذار و شگفت انگیز با هم ترکیب می کند تا حس مورد نظر کارگردان را به خوبی انتقال دهد. آهنگ آغازین آلبوم " لالایی پی " توسط Bombay Jayashri خوانده شده که بیانی شگفت انگیز از بی گناهی و زیبایی دوران کودکی می باشد. در آهنگ دوم تم اصلی فیلم یعنی " Piscine Molitar Patel " معرفی می شود که در ارکستر این قطعه "دانا" سازهای سه تار و آکوردئون و چندین ساز دیگر را با هم ترکیب کرده و تمی شگفت‌انگیز می‌سازد و شما را به درون مسیر فوق العاده‌ای از موسیقی سوق می‌دهد.


ریتم موسیقی فیلم بعد از آهنگ " ترک هند " مسیری غمناک به خود می گیرد، آهنگی که به خوبی نشانگر حس تعلق است. در قطعه " عمیق ترین نقطه روی زمین " صدای شیپور و سرنا همراه با صدای گروه کر شنیده می شود و حس گسترده ای از درام را بوجود می آورد. آهنگ " اولین شب، اولین روز " همان بار درام آهنگ قبل را با شدتی کمتر در خود جای داده و صدای گروه کر نیز در آن شنیده می شود اما این بار مشایعت ارکستر تاریک تر شده که نشان دهنده خطر و همچنین احساس ناامیدی است، اینجاست که نقش اول داستان در قلب فیلم پی به رویارویی با مسائلی ناشناخته می‌برد.


از این نقطه به بعد ریتم ملودی‌های فیلم مجددا تغییر مسیر می‌دهد و با مسائل بزرگتری همراه می‌شود که در فیلم‌نامه اتفاق می افتد، طبیعت، ایمان، خدا و زندگی. در موسیقی فیلم ناگهان آرامش و متانت خاصی حکمفرما می‌شود که برای انسان بسیار آرام‌بخش است، این را مدیون فلوت bansuri هندی هستیم که نمونه آن را در آهنگ پراحساس " پسر لاغر گیاه خوار " شاهد هستیم. در آهنگ " پی و ریچارد پارکر "(ببری که دوست و همراه اوست) نیز آرامش و متانت خاصی به چشم می خورد، آرامشی که " دانا " توسط هنر موسیقی خود و تلفیقی از سازهای آرامبخش غربی نظیر پیانو با فلوت bansuri برای کاراکتر " پی " و همچنین استفاده مکرر از فلوت ney برای کاراکتر " پارکر " به وجود می‌آورد. در اینجا " دانا " به خوبی در عجایب طبیعت با استفاده از آهنگ های " وال " و " ماهی پرنده " سیر و کاوش می کند، هنگام گوش کردن به آهنگ "ماهی پرنده" حس عجیبی از آشفتگی احساس می‌شود.


در آهنگ " رویای ببر " دانا حس عظیمی از رازآلودی را به شنونده القا می کند، اما این آهنگ در واقع عمق غم و اندوه از دست دادن ( کسی یا چیزی ) را نشان می‌دهد. سپس همه چیز در آهنگ " طوفان خدا " خرد می شود. دوباره صدای گروه کر شنیده می شود و " دانا " احساسات شوندگان را تحریک می کند. آنگاه حس حل شدن در آهنگ های " من حالا آماده ام " و " جزیره " القا می‌شود، بازگشتی خلاصه‌وار به شادی که قبلا شنیده شده بود. در آهنگ طولانی " بازگشت به جهان " " دانا " به صورت هوشمندانه این حقیقت که ممکن است سفر تمام شده باشد را القا می کند، سفری روحانی که تازه شروع کار بود، اما سفر زمینی در دو آهنگ نهایی " داستان دوم " و " کدام داستان را شما ترجیح      می دهید؟ " پیگیری می شود.


چیزی که باعث می شود این موزیک در فیلم تاثیر گذار عمل کند و آلبوم حاضر را بسیار شگفت انگیز و غنی جلوه دهد این نکته است که اندیشه آهنگ ساز به روشنی بیان شده، نه از طریق نوشتن نت‌های پیچیده برای آهنگ – معیار معمول مایکل دانا برای آهنگسازی سرراست بودن آهنگ و نوع روشیست که از نظر فنی برای ساخت آن به کار برده می‌شود – از طریق نمایش احساساتی که مورد بررسی قرار می گیرد. " زندگی پی " یکی از قوی ترین آلبوم های موسیقی سال ۲۰۱۲ است، آلبومی که می‌تواند در سطوح مختلف مردم را به سوی خود جذب کند و انتظار می‌رود که از سوی هیئت های گوناگون اهدای جوایز به خوبی به آن نگریسته شود.



برگرفته از سایت نقد فارسی .

برای مادر

هیچکس دوست ندارد

پشت در اتاق عمل بایستد

انتظاری که نمی دانی

آخرش چه می شود

تکه تکه ات می کند

 توی خودت بالا می آوری

به  عقربه ها التماس میکنی

سقف را

دوخته ای به زمین

زمین را به ساعت روی دیوار

دیوار  اما

سرد و سرد تر

برای  شانه های نحیفت

کم می آید

آرام پخش می شوی

نقش می شوی

روی زمین...

ای کاش خبری می شد ؛

آنکه زیر تیغ  و سوزن شماست

مادر تمام ِ من است...

 

27/1/92

 

 

 

 

تنها نیستم

پُر
از ميوه‏ هايى كه در دهن آب می شود
آراسته
به هزار گُل ِ گوناگون
غَرّه
در آغوش آفتاب
خوشبخت
از پرنده‏ اى خودى
شاد
از يكى قطره باران
بسى زيباتر
از آسمان صبحگاهى.
وفادار.

از باغى سخن می ‏گويم
خواب می ‏بينم

اما به حقيقت، دوست می ‏دارم.

  

پل الوار  ترجمه احمد شاملو 

تورا دوست می دارم....

تو را به جاى همه زنانى كه نشناخته ‏ام دوست می دارم
تو را به جاى همه روزگارانى كه نمی زيسته‏ ام دوست می دارم
براى خاطر عطر ِ گستره ا‏ى بيكران و براى خاطر عطر ِ نان ِ گرم
براى خاطر ِ برفى كه آب می شود، براى خاطر نخستين گل
براى خاطر جانوران پاكى كه آدمى نمی رماندشان
تو را براى خاطر دوست داشتن دوست می ‏دارم
تو را به جاى همه زنانى كه دوست نمی دارم دوست می دارم.

جز تو، كه مرا منعكس تواند كرد؟ من خود، خويشتن را بس اندك می ‏بينم.

بی تو جز گستره‏ اى بی‏كرانه نمی ‏بينم
ميان گذشته و امروز.
از جدار ِ آينه‏  خويش گذشتن نتوانستم
می بايست تا زندگى را لغت به لغت فراگيرم
راست از آن گونه كه لغت به لغت از يادش می ‏برند.

تو را دوست می دارم براى خاطر فرزانگى‏ ات كه از آن ِ من نيست
تو را براى خاطر سلامت
به رغم ِ همه آن چيزها كه به جز وهمى نيست دوست می ‏دارم
براى خاطر اين قلب جاودانى كه بازش نمی دارم
تو می ‏پندارى كه شَكّى، حال آن كه به جز دليلى نيستى
تو همان آفتاب بزرگى كه در سر من بالا می ‏رود
بدان هنگام كه از خويشتن در اطمينانم.

 پل الوار  ترجمه احمد شاملو 

سنگ آفتاب

ای  زندگی که باید تو را زیست  ، که تو را زیسته اند

زمانی که دوباره و دوباره چون دریا می شکنی

و به دوردست می افتی بی آنکه سر بگردانی

لحظه ای که گذشت هیچ لحظه ای نبود ،

اکنون آن لحظه فرا می رسد ، به آرامی می آماسد

به درون لحظه دیگر می ترکد و آن لحظه بی درنگ  ناپدید می شود ،

در شامگاه  شوره و سنگ

که با تیغه های نا پیدای  چاقوها  تاول می زند

با دست نبشته ای قرمز و مخدوش

بر پوست من می نویسی و این زخم ها

 چون پیراهنی از شعله مرا در بر می گیرد ،

آتش می گیرم بی آنکه بسوزم ، آب می جویم

و در چشمان تو آبی نیست  ، چشمان تو  از  سنگ اند ،

دهان تو بوی  خاک  دارد

دهان تو بویناک  زهر زمان  است ،

تنت  بوی چاهی محصور را دارد

دالانی از آیینه ها که چشمان تشنه مرا مکرر می کند ،

دالانی که همیشه

به نقطه عزیمت باز می گردد ،

....

لبه تیز کلمات تو سینه مرا می شکافد

مرا از مردم خالی می کند و تهی رهایم می سازد

تو خاطرات مرا یکایک از من می گیری ،

من نام خویش را فراموش کرده ام ،

....

چیزی جز زخمی از من نمانده است ،

تنگه ای که کسی از آن نمی گذرد ،

حضوری بی روزن ، اندیشه ای که باز می گردد

و خویش را تکرار می کند ، آیینه می شود

......

بخش هایی از شعر سنگ آفتاب   نوشته   اوکتاویو پاز  ترجمه احمد میر علایی

 

از اینکه جهان نابود شه یا انرژی هسته ایی توی ایران بترکه،یا اون وقت که قرار بود با پیش بینیِ نوستراداموس دنیا کن فیکون بشه،از اینکه روز به روز اقتصاد ما قهوه یی تر می شه،از این تورم سیاهی که داریم،از اینکه روزی بی دندون بشم،یا فقیر بشیم یا اینکه هرگز عاشق نشم اینقد ترس برم نمی داره که پدر بعد از 53 سال داره نماز می خونه چنان وحشت و وهمی منو فرا گرفته که هالی ایی ازش عبور نمی کنه...

مكاتبات/ پنجاه و يكمي

 

حالا كه ابن نامه را براي‌ات مي‌نويسم
ملالي نيست از دوري تو
خط آخر اين كه
از جانب من ببوس روي‌اش

والسلام، نامه تمام

اين زندگي من است/ چهلمي

  آدمي را روي تخت روان آوردند. يك مرد را. يك مرد را كه از مردي و از آدمي بودن، تنها سايه‌اي محو ازش مانده بود. خانواده‌اش پي‌اش مي‌دويدند. يك مرد ديگري، يك مرد كامل پر رنگ با صورت تراشيده و كت و شلوار عسلي رنگ گفت كه نگران نباشيد. گفت كه حالش خوب است. حال مرد را مي‌گفت، مرد سايه‌اي را. آن يكي اما كه روي تخت، روان بود از يك جايي ديگر نگاه مي‌كرد. ماها را يك جور ديگري مي‌ديد. حيرت داشت توي چشم‌هاش و ترس. شبيه ترس بچه‌ها، ترس ندانستن. نداني كجا هستي. يا بپرسي اين‌ها كي هستند؟

 

اين زندگي من است/ سي و نهمي

ساعت يازده و نيم شب بيمارستان است. من بالاخره توي راه‌رو يك پريز برق دار پيدا كردم. نگهبان بخش دارد چپونه كيجا(دختر چوپان) مي‌خواند. مردها هم باهاش هم‌صدايي مي‌كنند. من براي‌شان، براي آن‌ها كه توي كسالت و اندوه بيمارستان غرقند نقطه‌ي دور روشني هستم. آن‌ها از دور زني را مي‌بينند كه راه مي‌رود، مي‌نشيند روي نيمكت‌هاي سرد فلزي و مي‌نويسد. آن‌ها تصوير نزديك من را نمي‌بينند، من پرهيب سرخ متحركي هستم كه باعث مي‌شود بزنند زير آواز يا بلند بلند بخندند. يكي از مردها به مازندراني مي‌گويد دستش لپ‌تاپ داره، لپ‌تاپ داره، لپ‌تاپ... و مي‌خندد و انتهاي خنده‌اش صداش شبيه جيغ مي‌پيچد توي گلوش. بعد مرد ديگر مي‌خواند نامه رسان نامه‌ي من دير شد...

مردها مي‌دانند من بسيار نامه نويسنده‌ام.

 

اين زندگي من است/ سي و هشتمي

اين‌جا آدم‌ها مي‌روند و مي‌آيند، پرستارها و همرا‌هان مريض‌ها. با آدم حرف مي‌زنند يا با تعجب نگاه مي‌كنند به من كه چهار زانو نشسته‌ام روي تخت و مشغول نوشتن هستم. گاهي هم كسي مي‌آيد و مي‌ايستد رو به روم و همين‌طور نگاهم مي‌كند. مثل آن خانم چادري كه چند دقيقه‌ي پيش آمد. از ميان روشنايي راه‌رو گذشت و وارد تاريكي اتاق ما شد و ايستاد مقابل من، مثل يك لكه‌ي تيره‌ي بي‌حركت به من نگاه كرد. مثل حيواني كه به حيواني نگاه مي‌كند. اصلاً آدم‌ها توي تاريكي، توي شب يك چيز ديگري مي‌شوند. تيره‌گي يك كيفيتي دارد كه روي روح آدميزادي تاثير مي‌گذارد و ما آدم‌ها را شبيه حيوان مي‌كند. مثل حيوانات يا مثل اسلاف‌مان كه غارنشين بودند و زير سايه‌هاي لرزان مشعل‌ها زندگي مي‌كردند، غرايزمان توي تاريكي شب پر رنگ مي‌شود.  همين است كه زياد با هم حرف نمي‌زنيم و بيش‌تر به هم نگاه مي‌كنيم. زن هم ايستاد و من را نگاه كرد. نور سفيد صفحه‌ي لپ‌تاپ مي‌خورد توي صورت‌ام و شايد چهره‌ام ترسناك شده بود كه تا زن را نگاه كردم به حرف آمد و با سر اشاره كرد به مادرم كه خوابيده بود و دست‌اش از لب تخت آويزان بود. پرسيد مادرته؟

گفتم بله.

گفت خدا برات بذاره.

نپرسيدم خدا چي را براي من كجا بگذارد؟ فقط تشكر كردم و با نگاه‌ام حاليش كردم از قلمرو تاريك من برود توي مرزهاي روشن خودش. زن چادرش را كشيد توي صورت‌اش و رفت.

 

مكاتبات/ پنجاهمي

 

 

 

ساعت هفت و چهل و هشت دقيقه شب است. من چهار زانو نشسته‌ام روي تخت كنار مادرم. همه‌ي مريض‌هاي اين اتاق رفتند و امشب فقط من و مادرم هستيم و اميدوارم ديگر كسي را نياورند و من همين‌طور امپراطور دردها بمانم و بشود روي اين تخت بنشينم، يا بخوابم. اما نمي‌شود غلت زد. اين‌جا جايي براي غلتيدن ندارد. بس كه ملحفه‌ها بوي آلودگي مي‌دهد، ملحفه‌هاي كثيفِ چروكيده. فقط مي‌شود طاق‌باز خوابيد و به صداها گوش كرد و به سقف نگاه كرد و هي فكر كرد تا چشم‌ها سياهي برود و همه صداها دور شوند و همه شكل‌ها گنگ. توي بيمارستاني كه دو شبش را تا صبح روي صندلي جير جيري خوابيده باشي، اين خودش نعمتي است.

 

مكاتبات/ چهل و نهمي

 

 

ساعت هفت و ربع پنج‌شنبه است. من دارم براي تو مي‌نويسم و براي تو نمي‌نويسم. براي تو مي‌نويسم چون توي سرم تو هستي، با همان تصوير كه از تو دارم كه نمي‌دانم چه‌قدر تصوير خودت هست. چه‌قدر تصويري است كه من ساخته‌ام، از چيزي كه در سر دارم يا شكل مردهايي كه تا حالا توي زندگي‌ام بوده‌اند. همه‌ي آن‌ها كه آْمدند و رفتند و روي زندگي من تاثير گذاشتند. براي تو نمي‌نويسم چون وقت نوشتن اصلاً به كسي فكر نمي‌كنم، نه به مخاطب، نه به خودم، نه به زمين و نه به زمان. من مي‌نويسم كه بنويسم. براي همين هذيان مي‌بافم و لباس هذياني تن‌ام مي‌كنم. اين‌ها را مي‌گويم تا بداني توي نوشته‌هاي من بايد دنبال چيزي باشي و نباشي. دنبال چيزي باشي چون بي‌شك قسمتي از من و از تو ميان اين كلمات هست و پي چيزي نباشي چون تصويرها سيالند و مدام در حال تغيير. و اين كه من مي‌نويسم اثري از من هست و نيست. اثري از من هست چون من هستم كه دارم مي‌نويسم، من هستم كه اين‌جا روي صندلي نشسته‌ام توي اورژانس بيمارستان بو گندوي غم‌انگيز و اين من هستم كه از ميان جيغ‌ها و ناله‌ها و نجواها و صداي كفش‌ها و لخ‌لخ دم‌پايي‌ها ذهن‌ام را جمع مي‌كنم تا بشود به آن چيزي فكر كنم، كه دل‌ام مي‌خواهد. آن چيزي كه بوي درد و الكل و خون و ادرار ندهد. و اين من نيستم كه مي‌نويسم، چون من از چيزي مي‌نويسم كه نيست. كه بوي درد نمي‌دهد. از دنيايي كه توش آدم تنها نيست و زن غصه ندارد كه مردش نيست يا مثلاً دور است و زن مي‌شود مردي را از دور، حتا خيلي دور دوست داشته باشد و خياليش نباشد كه مرد چي ندارد و خودش چي ندارد.

مكاتبات/ چهل و هشتمي

ميان من و او خيال جريان داشت. ميان من و تو هم. اصلاً من به مرور تبديل شده‌ام به چنين زني. نمي‌دانم هيچ وقت دوباره رابطه‌اي واقعي را شبيه خيلي از آدم‌هاي ديگر تجربه مي‌كنم يا نه. نمي‌دانم اصلاً مي‌توانم آدمي واقعي و عيني را كنار خودم داشته باشم يا نه. خيال من بيرون از من، خارج از تن‌ام و خارج از اراده و اختيارم رفتار مي‌كند و زندگي مي‌كند و بزرگ مي‌شود و من راضي‌ام. مي‌دانم اين سرنوشت من است، من وقتي دارم مي‌نويسم زنده‌ام و وقتي دارم مي‌نويسم مدام دارم خيال مي‌بافم و روزگارم غير اين نخواهد بود. من پاهام روي هواست. روي آب‌ها و ابرها. به زمين برنمي‌گردم، مي‌دانم. هر وقت آمدم روي زمين آن قدر غم و غصه داشتم كه خواستم بميرم و يا مثلا يك جور بخار شوم و ابر شوم و باز بروم آسمان. من نمي‌توانم روي زمين باشم.

 

امروز هم که گذشت ما هیچ نکردیم


دو سه روزی میشه که فقط نشستم تو خونه هی چای و شیرینی می خورم و ولو شدم پای تلویزیون.حالم از هر چی کانال به هم می خوره.

الان هم دیگه کلافه شدم.قراره بریم مهمونی.مهمونی که چه عرض کنم،شام.خیلی احساس سیری میکنم و می دونم که یه چند کیلویی اضافه وزن دارم و یاد سفره ی شام . غذا های مختلف واقعن...

می دونی فقط می خواستم یکی این ها رو بدونه .مهم نیست چی فکر می کنه.خیلی وقته دارم یاد می گیرم،اول به خودم فکر کنم...

بسته دیگه خسته ام خیلی.................................................................................

تلاش برای سرودن شعر ! ( با اجازه تاج السلطنه )

نوشتن را

 آن کلمات

که در ذهنم لول می خوردند 

شعر

فواره می شدند

روی کاغذهایم

همه را

از یاد برده ام...



مرغ خانه‌ي همسايه/ چهارمي

https://twitter.com/Misspar3oos/status/318109647955439617/photo/1

اين زندگي من است/ سي‌ و هفتمي

 

 

وقتي خودم را از بيرون نگاه مي‌كنم، مي‌بينم چه زلالم. يعني اين تصوير كه خودم از خودم دارم، از اين زاويه، از اين قاب خيلي انساني است. براي همين است كه دكتر مي‌گفت دوستت دارم. مي‌گفت دوست داشتني هستي چون نگاهي انساني داري به هستي. اين را آن وقت حاليم نبود. نمي‌دانستم و از خودم مي‌پرسيدم مگر آدم‌هاي ديگر نگاه‌شان چه‌طوري است؟ آدم‌ها منظورم غير از جنايتكارهاي جنگي بود. باقي به نظر من همه خوبند. خوب كه هستند اما اين نگاه را هر كسي ندارد. اين را مي‌دانم. نگاهم تازه و جوان مانده. نگاهم چيزي بيرون از جسمم رفتار مي‌كند. مدام خودم را مي‌بينم و هر وقت طوري بشود كه تصويرم را مه بگيرد، يعني آن زاويه را كه مي‌توانم مربع بنشينم و به خودم نگاه كنم از دست بدهم، احساس گم شدگي مي‌كنم، آن وقت است كه دست به هر كاري مي‌زنم تا بشود باز بروم بنشينم همان جايي كه بودم، بشود به تصوير واضح خودم برسم. من به خودم نياز دارم، شايد عاشق خودم هستم. خودم بايد مدام جلوي چشم خودم باشم. اگر نه زندگي خيلي سخت مي‌گذرد.

اين زندگي من است/ سي‌ و ششمي

 

 

 حالم خوب است. از آتش افسردگي عبور كردم، حالا باز ته دلم همان اندوه هميشه را دارم، همان حال ته نشين شدن غم كه منقلبم نمي‌كند، طوفانيم نمي‌كند. يكهو نمي‌زند بالا تا تهوع بگيرم و بغض خفه‌ام كند و به هق‌هق بيندازدم. آن غمي كه من را مي‌نشاند پشت ميز گرد چوبي تا بنويسم. از چه كسي بايد تشكر كنم؟ فرزانگي زنانه باز به دادم رسيد. يك طنابي دارم توي خودم، يك قلابي كه به موقع پرتش مي‌كنم بيرون، گير مي‌دهمش به هستي، خودم را مي‌كشم بالا، لب دره‌ها تاب مي‌خورم، تاب مي‌خورم.

پرنو یعنی که لنز عاشق روسپی شدست!!!! و عشق یعنی که هرگز به روسپی نمی رسد!!!

بیچاره لِنز

وقتی از دووور

بینَ د

اَن

دااام روسپی

بیچاره دام

دانه بیچاره تر!!

بیچاره شیشه ایش

چشم

وقتی

اَن 

دامِ سیمی اش

سنگ می زند!!

بیچاره دام

دانه بیچاره تر!!!!

بیچاره

م َن

دام روسپی

چشم های

تو را

وقتی

بگی رَ دم

دام

بیچاره

تر

دانه!!

گه  از این سوی کِشندم، گه از آن سوی کِشندم... نفسی ....

 در من ندا می زد زنی دمادم،

آدم دل باشم

بخدا مرد درون!!!

سخت شکنجه ست

که عاقل باشم!

دیگرم هیچ توان نیست!!!


احساس مردی را دارم عینکی! با عینکش می تواند  بدن عریان زنان را حتا پوشیده در ضخیم ترین لباس ها ببیند.  خاصیت این عینک فقط در دفعات اول دیدنِ هر زنی برایم جذابیت دارد. بعد برایم تکراری و حتا زننده می شود. اینروزهایم به سختی می گذرد. خسته ام! زود از رابطه ها خسته می شوم. آدم ها زود جلوی چشمم عریان می شوند و خیلی زود چربی های اضافه ی روحشان را می بینم. شکم های بر آمده و سینه های آویزانشان را. بارها آرزو می کنم کاش همه چیز مثل قبل بود کاش همان آتنای ساده لوح بودم حداقل زندگی اینقدر زشت و کریه نبود. من دیگر به سختی می توانم آدم های اطرافم، دوستانم را حتا تحمل کنم. به یک جر عه از هیچ چیز، از چیزی که نمی دانم چیست نیاز دارم. هیچ چیز خوشحالم نمی کند. ولی باز احمقانه به انتظار نمی دانم چه چیزی زنده و امیدوارم. پیشتر خیال می کردم همه ی آدم ها خوب و مهربانند و اگر بدی هم باشد از جانب خود من است. پیشتر ادم ها را خیلی دوست تر می داشتم. حالا خیلی زود آن نقاب مهربان نخستین رنگ می بازد و چهره ی کریه و کج و کوله ی وحشتناکی بشدت می ترساندم. ترسیده ام، آدم ها دیگر مرا می ترسانند. دست خودم نیست عینک به چشم هایم مثل لنزی دائم کوب شده. دچار یک جور روشن بینی تلخ  سیاهم.  من دیگر عاشق هیچ کس نیستم و بدتر اینکه می ترسم دیگر هرگز عاشق کسی نشوم. کاش می شد این عینک لعنتی را شکست یا این لنز لندهور عوضی را ......

خب که چه بشود؟ خودم را گول بزنم و باز مثل احمق ها خیال کنم دنیا جای قشنگی ست و همه ی آدم ها مهربانند؟!!!؟؟؟ هه!!! خیال باطل!!!